سلام. منم دقيقا مشكل شما رو دارم. ولي وضعيت من يه خورده حادتر شده. شما مراقب باش اشتباه منو تكرار نكني. من اعصابم كه از دخالتاي خانواده شوهرم خورد ميشه، ميام خونه و مدام سر شوهرم غرغر ميكنم. الان طوري شده كه شوهرم با اينكه ميدونه حق با منه و خونوادش توقعات بيجا دارن، ولي ازشون دفاع ميكنه و كاملا در برابرشون كوتاه مياد (البته خيلي وقتا از روي ترس). منم هر روز بيشتر وبيشتر حرص ميخورم، درنتيجه غرغركردنم هم سرشوهرم بيشتر شده، احساس ميكنم ديگه دوستم نداره، همش از خونه فراريه، با وجود توقعات بيجاي خونوادش بيشتر طرفشون ميره،...
منم ديگه كنترل اعصابمو از دست دادم، وقتي شكايت ميكنم هرچي از دهنم درمياد از خونوادش بدي ميگم، هم محبت شوهرم توي دلم كم شده و هم اينكه از خونوادش متنفر شدم. اونا بيش از حد با سياست با محبتشون وارد حريم خصوصي ما شدن. بخدا ديگه نميدونم چيكار كنم، حتي گاهي با شوهرم به طلاق فكر ميكنيم( درحاليكه مشكل حادي باهم نداشتيم). شما بگيد امثال من بايد چيكار كنيم؟ احساس ميكنم ديگه راهي نمونده، منم ديگه كنترلي روي اعصابم ندارم