سلام به دوستان

6سال پيش همسرم براي خواستگاري از من اقدام كرد خيلي واله و شيدا بود .خيلي تلاش كرد تا اين ازدواج سر بگيرد.من دوسال با خودم در گير بودم . متاسفانه آدم مادي نبودم به اين فكر نكردم كه طرفم خونه نداره ماشين نداره و خيلي چيزهاي ديگه...
خيلي ترديد داشتم بعد فكر كردم كه من خودم هم خونه دارم هم ماشين پس اين نياز رفع ميشه . تو همه روزهاي سخت تصميم گيري فكر مي كردم خدا آدمو نمي بخشه اگه با ديد مادي به بنده هاش نگاه كنيم و قضاوتمون براساس دارائي ها باشه . بعد با خدا رازو نياز كردم كه خدايا اگر اين پسر تقدير من هست تو زندگيم بمونه و اسبا ب كاررا خودت مهيا كن.
خوب اسباب كار مهيا شد. ولي( آري شود ليكن به خون جگر)
خدا مي دونه كه تحقير آميز ترين روزهاي زندگيم روزهاي مهيا سازي سور و سات عروسي و روز عروسيم بود( البته چه سور و ساتي ) عروسي تعاوني!!!!!!!!!!
حالا هم 4 سال از ازدواجم گذشته و من 4ساله دارم جور زنگي رو ميكشم.
گاهي اوقات فكر ميكنم بهتر نبود من هم مثل دختر هاي ديگه معيار هاي مادي قوي تر داشتم و حالا شيك و پيك زندگي مي كردم و مورد احترام همگان( به لحاظ پولداري!) بودم.