سلام شوهرم میگه من که پدر و مادر ندارم این خاله را هم فرض می کنم ندارم. اونهم ایندفعه خیلی از دستش ناراحته. دیشب تولد شوهر خاله اش بود دو تا از بستگانش تماس گرفتند که برویم اما منو شوهرم تصمیم نداریم برویم بعد از ارمنستان خیلی از دستش حرص خوردیم برا همینم این شیوه را پیش گرفتیم. اون همش به بقیه میگه اینها بی کسو کارند(شوهرمو میگه) میگه من دلم برای بچه شون می سوزه که منو نمی بینه اما ما دیگه گول این حرفها رو نمی خوریم
در مورد شماهم تاپیکتونو خوندم خوشحالم که بالاخره این راه حلو در پیش گرفتی ببین عزیزم گاهی اوقات اطرافیان از دیدن عشق و علاقه دو نفر خیلی رضایت ندارند(چون شاید خودشون با همسرانشون رابطه نزدیکی ندارند مثل خاله شوهرم) این دلیلی نمی شه که ما که مشکلی نداریم با هم بدرفتاری کنیم به نظر من باید این افراد را از زندگی بیرون کرد و راحت زیست.
ما هم فعلا قطع رابطه کردیم حالا دوباره تا چه کسانی را روکار کنه تا ما رو دوباره زیر ذره بینش بذاره و راههای زندگ
ی را به ما بیاموزه. البته یکی دیگه از خاله هاشم هر روز زنگ میزنه اما اونهم با شنیدن حرفهای ما گفت که دیگه اصراری به رفت و آمدمون نمیکنه. امیدوارم همه اعضا ی تالار زندگی آرامی را تجربه کنند. به امید آنروز.