سلام به همه دوستان
حدود یک سال پیش عقد کردم.با شوهرم خیلی همدیکه رو دوست داریم و تا حالا به همدیگه مشکل خاصی نداشتیم ولی دخالتهای بیجای اطرافیان به خصوص پدر من داره باعث میشه که رابطه ما سرد بشه و ما با هم جر و بحث کنیم.
اخه می دونین پدر من نظامی است و عادت کرده همه بهش چشم بگن. من هم تا حالا همین طور بودم مثل مادرم مثل خواهرم و ..
اما الان دیگه نمی تونم این کار را بکنم چون دیگه حالا همسر دارم و باید اون را هم در نظر بگیرم.
پدرم نسبت به داماد دید خوبی نداره و این رو توی جلسات اولیه ای که ما با خانواده شوهرم داشتیم آشکارا بیان کرد (که ای کاش این کار رو نمی کرد).
دوران عقد سختی داشتیم . پدرم اجازه نمی داد زیاد با هم رفت و امد کنیم. میگفت من از این بچه بازیا خوشم نمیاد اگه خیلی دوس داره بیاد عروسی کنه دست زنشو بگیره ببره.
همسرم می شنید و خیلی ناراحت میشد. گاهی با هم راجع به این مسائل بحث میکردیم. من حق را به اون می دادم ولی نمی توانستم همش بگم اره اشکال از پدر منه!!!!
اخه اینطوری حس بدی بهم دست میداد...خیلی اوقات سعی کردم یه جوری کارای پدرمو توجیه کنم. بعضی موقع ها برای اینکه بحثی تو خانواده مطرح بشه خودم جلوتر مخالفت میکردم تا اگه قراره بحثی بشه بین من و همسرم باشه نه بین پدرم و همسرم....چون همش نگرانی دارم از اینکه مبادا پدرم با همسرم بلند صحبت کنه اخه همسرم خیلی حساسه...
خلاصه با این کارایی که کردم الان همسرم احساس می کنه من نمیتونم درکش کنم....
اینکه من باید بیشتر جانب همسرم را بگیرم ...در صورتی که ان از درگیریهایی که من توی خونه دارم خبر نداره و من هم نمی تونم بهش بگم چون نمی خوام دیدش بیشتر از این نسبت به خونوادم بد بشه....
داریم به زمان عروسیمون نزدیک میشیو ولی زیاد ذوق نداریم....البته من دوس دارم زودتر بریم سر خونه و زندگیمون تا دخالتا کمتر بشه ولی شوهرم دیگه ذوقی نداره یا بهتره بگم اشتیاقش کمتر شده ...
تو رو خدا بگین من چیکار کنم....نمی خوام همه بی منطقی های بابام رو به همسرم بگم چون اینطوری رابطشون با هم بد می شه و از طرفی اینطوری دارم با همسرم مشکل پیدا می کنم ..








علاقه مندی ها (Bookmarks)