به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 31 خرداد 91 [ 10:54]
    تاریخ عضویت
    1386-12-10
    نوشته ها
    1,675
    امتیاز
    16,606
    سطح
    82
    Points: 16,606, Level: 82
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 244
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,060

    تشکرشده 3,145 در 958 پست

    Rep Power
    188
    Array

    RE: روزهای بی تکرار ...

    روز بعدش شرکت بودم و اصلا دفتر نرفتم، دو ساعت زودتر رفتم خونه تا کسی نخواد بیاد دنبالم. وقتی برگشتم خونه مادرم گفت که صبح آقای س با خونه تماس گرفته.. گفته ببینم برای چی نمی خوای بری دفتر...
    بعضی وقتها از کارهایی که می کرد خنده ام می گرفت، آخه اون توقع داشت من چه جوابی به مادرم بدم؟ تموم دردسر من این بود که نمیخواستم کسی درموردش بد فکر کنه، نمی خواستم اون شخصیتی که توی ذهن پدرو مادرم داره فرو بپاشه، هر چند که میدونستم مقصر نیست اما مطمئن بودم برداشت اطرافیان این نخواهد بود.
    به مادرم در مورد آقای م گفتم و ازش خواهش کردم که چیزی به کسی نگه. حالا مادرم قانع شده بود که نرفتنم کار عاقلانه ای هست، اما ازم میخواست که به آقای س بگم... چی بگم؟؟ چی باید بهش می گفتم؟ از کی به کی شکایت می کردم؟ چرا همه باید دچار همچین احساساتی بشیم که منطق قبولشون نمی کنه، حداقل منطق من قبولشون نمی کرد..
    بعد از 3 روز رفتم دفتر، فقط خانم و بود، تا رسیدم گفت یه خبر، آقای م داره از همسرش جدا میشه...
    خوب اینو که میدونستم، به خانم و گفتم چند روز بیشتر اینجا نمیام، فقط میخوام کارهایی که بهم سپرده شده رو تا آخرش انجام بدم.. اون هم کلی ناراحت شد که اگه تو بری من تنهایی اینجا چی کار کنم، گفتم من حدود یک سال و نیمه که اینجا تنها بودم، حتما یکی به جای من میاد...
    آقای س اومد، وانمود کرد که منو نمی بینه، جواب سلامم رو هم نداد، میومد توی اتاق و فقط با خانم و صحبت می کرد. خنده ام گرفته بود، دوباره اون بچه 4 ساله برگشته بود.... جالب بود که هر کاری رو هم که به خانم و می گفت آخرش می گفت اگه خودتون وارد نیستین از خانم ش کمک بخواین، خانم و هم معمولا اون کارها رو بلد نبود...
    شاید میخواست حرص منو در بیاره، اما من خونسرد تر از این حرفا بودم...
    یک روز پنج شنبه که شرکت بودم دیدم تماس گرفت، توی صداش یک شیطنت خاصی بود، گفت برم دفتر، معمولا پنج شنبه ها دفتر تعطیل بود.. اما می گفت که کار مهمی داره ... بلند شدم رفتم دفتر، دیدم تنهاس، کلی خوشحال بود، گفت بیا بشین کارت دارم...
    نشستم، با خوشحالی جلوم نشست و گفت از آقای ..... چه خبر؟ (اسم و فامیل شوهرم رو گفت) تعجب کردم، چون اون اسم و فامیلش رو نمی دونست و فقط میگفت اون آقا.
    وقتی تعجب من رو دید خوشحال تر شد، گفت دیدی گفتم این آقا به درد تو نمی خوره، شروع کرد اطلاعات دادن در مورد همسرم، از اینکه وقتی بچه بوده کجا زندگی می کرده و چه کاره اس و اول کجا کار می کرده و الان کجا زندگی می کنه و .... سرم سوت کشید چون تمام اون چیزهایی که می گفت راست بود، اما من نکته منفی ای توی اون اطلاعات ندیدم جز اینکه همسرم تا چند سال پیش توی یکی از محلهای پایین شهر تهران زندگی می کرده و به تازگی اومدن بالای شهر...
    خیلی خوشحال بود که این اطلاعات رو داشت، بهش گفتم من تمام این چیزهایی که گفتین رو می دونستم.... گفت تو میدونی و بازم تصمیمت عوض نشده، گفتم من نکته منفی توی این اطلاعات نمی بینم، اینکه کجا زندگی می کردن و یا حتی الان کجا زندگی می کنن برام مهم نیست... خنده اش قطع شد....
    دوست داشتم بلند شم و با عصبانیت بهش بگم این چیزها به شما هیچ ربطی نداره، با اجازه کی این اطلاعات رو گرفتین و ... اما سعی کردم عصبانیتم رو توی یه لبخند خلاصه کنم و از اونجا برم...
    اون اونقدر همه جا نفوذ داشت که هر کاری می تونست بکنه.. و این قضیه گاهی باعث هراس من میشد، بیشتر نگران همسرم بودم...

    چه اتفاقی داشت می افتاد نمی دونستم، فقط جلوی چشمام راهی رو می دیدم که باریکتر و باریکتر می شد، کسی که داشت احساسش رو در جهت صدمه زدن به من هدایت می کرد، همون احساسی که یک زمان در جهت خوشحال کردن من بود...


  2. 13 کاربر از پست مفید shad تشکرکرده اند .

    shad (شنبه 08 بهمن 90)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ،،اخلاق و عادات بد روزمره من ،،یه روزمرگی بیخود
    توسط ARAM-ESH در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: پنجشنبه 16 مرداد 93, 16:33
  2. مشخص نمودن میزان اضافه وزن یا کمبود وزن(bmi)
    توسط keyvan در انجمن علمی و آموزشی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 تیر 91, 14:02
  3. همسرم روزه نمیگیرد چه برخوردی با او داشته باشم
    توسط ghalam63 در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 23
    آخرين نوشته: شنبه 09 مهر 90, 14:57
  4. نظر در مورد وزن همسر
    توسط sina.sina11 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 12 مرداد 90, 04:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.