روز بعدش شرکت بودم و اصلا دفتر نرفتم، دو ساعت زودتر رفتم خونه تا کسی نخواد بیاد دنبالم. وقتی برگشتم خونه مادرم گفت که صبح آقای س با خونه تماس گرفته.. گفته ببینم برای چی نمی خوای بری دفتر...
بعضی وقتها از کارهایی که می کرد خنده ام می گرفت، آخه اون توقع داشت من چه جوابی به مادرم بدم؟ تموم دردسر من این بود که نمیخواستم کسی درموردش بد فکر کنه، نمی خواستم اون شخصیتی که توی ذهن پدرو مادرم داره فرو بپاشه، هر چند که میدونستم مقصر نیست اما مطمئن بودم برداشت اطرافیان این نخواهد بود.
به مادرم در مورد آقای م گفتم و ازش خواهش کردم که چیزی به کسی نگه. حالا مادرم قانع شده بود که نرفتنم کار عاقلانه ای هست، اما ازم میخواست که به آقای س بگم... چی بگم؟؟ چی باید بهش می گفتم؟ از کی به کی شکایت می کردم؟ چرا همه باید دچار همچین احساساتی بشیم که منطق قبولشون نمی کنه، حداقل منطق من قبولشون نمی کرد..
بعد از 3 روز رفتم دفتر، فقط خانم و بود، تا رسیدم گفت یه خبر، آقای م داره از همسرش جدا میشه...
خوب اینو که میدونستم، به خانم و گفتم چند روز بیشتر اینجا نمیام، فقط میخوام کارهایی که بهم سپرده شده رو تا آخرش انجام بدم.. اون هم کلی ناراحت شد که اگه تو بری من تنهایی اینجا چی کار کنم، گفتم من حدود یک سال و نیمه که اینجا تنها بودم، حتما یکی به جای من میاد...
آقای س اومد، وانمود کرد که منو نمی بینه، جواب سلامم رو هم نداد، میومد توی اتاق و فقط با خانم و صحبت می کرد. خنده ام گرفته بود، دوباره اون بچه 4 ساله برگشته بود.... جالب بود که هر کاری رو هم که به خانم و می گفت آخرش می گفت اگه خودتون وارد نیستین از خانم ش کمک بخواین، خانم و هم معمولا اون کارها رو بلد نبود...
شاید میخواست حرص منو در بیاره، اما من خونسرد تر از این حرفا بودم...
یک روز پنج شنبه که شرکت بودم دیدم تماس گرفت، توی صداش یک شیطنت خاصی بود، گفت برم دفتر، معمولا پنج شنبه ها دفتر تعطیل بود.. اما می گفت که کار مهمی داره ... بلند شدم رفتم دفتر، دیدم تنهاس، کلی خوشحال بود، گفت بیا بشین کارت دارم...
نشستم، با خوشحالی جلوم نشست و گفت از آقای ..... چه خبر؟ (اسم و فامیل شوهرم رو گفت) تعجب کردم، چون اون اسم و فامیلش رو نمی دونست و فقط میگفت اون آقا.
وقتی تعجب من رو دید خوشحال تر شد، گفت دیدی گفتم این آقا به درد تو نمی خوره، شروع کرد اطلاعات دادن در مورد همسرم، از اینکه وقتی بچه بوده کجا زندگی می کرده و چه کاره اس و اول کجا کار می کرده و الان کجا زندگی می کنه و .... سرم سوت کشید چون تمام اون چیزهایی که می گفت راست بود، اما من نکته منفی ای توی اون اطلاعات ندیدم جز اینکه همسرم تا چند سال پیش توی یکی از محلهای پایین شهر تهران زندگی می کرده و به تازگی اومدن بالای شهر...
خیلی خوشحال بود که این اطلاعات رو داشت، بهش گفتم من تمام این چیزهایی که گفتین رو می دونستم.... گفت تو میدونی و بازم تصمیمت عوض نشده، گفتم من نکته منفی توی این اطلاعات نمی بینم، اینکه کجا زندگی می کردن و یا حتی الان کجا زندگی می کنن برام مهم نیست... خنده اش قطع شد....
دوست داشتم بلند شم و با عصبانیت بهش بگم این چیزها به شما هیچ ربطی نداره، با اجازه کی این اطلاعات رو گرفتین و ... اما سعی کردم عصبانیتم رو توی یه لبخند خلاصه کنم و از اونجا برم...
اون اونقدر همه جا نفوذ داشت که هر کاری می تونست بکنه.. و این قضیه گاهی باعث هراس من میشد، بیشتر نگران همسرم بودم...
چه اتفاقی داشت می افتاد نمی دونستم، فقط جلوی چشمام راهی رو می دیدم که باریکتر و باریکتر می شد، کسی که داشت احساسش رو در جهت صدمه زدن به من هدایت می کرد، همون احساسی که یک زمان در جهت خوشحال کردن من بود...
![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)