[align=justify]eferia ی عزیز،نوشته اصلی توسط eferia
اکثر ما دچار این چندگانگی ها هستیم، اما معمولا ازش آگاه نیستیم. همینکه کسی متوجه این حالت بشه، یک گام به سمت حفظ تمامیتش پیش رفته. از این بابت جا داره بهتون تبریک بگم.
اما در مورد آشتی با خود، همون راهی که پیشنهاد دادید، کاریه که من شخصا انجام می دم. یعنی وقتی یه دسته گلی به آب می زنم، که می دونم دیگه ازش گذشته و راه جبران در همون مسیر، (یعنی در مورد همون مسئله) وجود نداره، سعی می کنم نسبت بهش یک مقدار بی خیال بشم (تا جاییکه توانش رو داشته باشم). بعد در موازات اون مسئله شروع می کنم به جبران کردن.
بعنوان مثال اگه کاری انجام داده باشم، که باعث شکستن غرورم شده باشه، دیگه در اون مورد زیاد گیر نمی دم، بلکه کوتاه میام، و راههای دیگه ای برای بالا بردن عزت نفسم پیدا می کنم. بعد از پیروزی در اون راهها، وقتی حالم بهتر شد و از نظر روانی متعادل شدم، برمی گردم و عملکردم رو در مورد مشکل قبلی دسته بندی می کنم، و اگه در اون راستا حقی رو پایمال کرده باشم، برای اون شخص جبران می کنم (باز هم معمولا غیر مستقیم).
اما راه دیگه ممکنه پیدا کردن راهی برای آرامش باشه. که این احساس گناه از بین بره. تصور می کنم زیادی دچار احساس گناه هستی. و این یعنی اینکه چیزی رو برای خودت بیش از اندازه بزرگ کردی. رفتن به قبرستان در اینطور مواقع خیلی جواب می ده. کلا هیجانات مثبت یا منفی که زیاد می شن، یادآوری مرگ کنترل کننده ی خوبیه. چون ما فقط وقتی مسائل زندگی رو (چه مثبت و چه منفی) بزرگ می کنیم، که پایان رو فراموش کردیم. البته منظورم پایان فرصتیه که برای زیستن روی این سیاره داریم.
eferia ی عزیز شاید اگه مسئله ای که باعث این حالت در شما شده رو توضیح بدی، دوستان بهتر بتونن بهت کمک کنند.
[/align]









علاقه مندی ها (Bookmarks)