سلام شادی جان:Dنوشته اصلی توسط shad
نمیدونم شاید منم مثل خودت ... که با شکلک لبخند بهت سلام میدم.من بارها بهت گفته بودم اونقدر به جنگل نزدیکم که اگه اراده کنیم هر لحظه میشه برم توشو و دیگه در نیام /کاری نداره یکساعتی تو راه با ماشین و بعد پیاده روی به سمت یک کوهستان و جنگل و دیگر هیچ::هیچکی هم نمیتونه پیدام کنه و با اینکه همه میدونن کجام و هیچ جائی دیگه ای رو هم ندارم که برم ولی هیچکس نمی تونه پیدام کنه ولی...
ولی این راهش نیست !خدا منو نمی بخشه مثل موسی که قومش را رها کرد تا به تنهائی با خدا خلوت کنه و میبینه که قومش منحرف شدن و دنبالش هم نیومدن ::
خدا بزرگه و نزدیک /گاهی فکر میکنم تنهتا چاره رهائی منم این باشه که امروز بخوابم و فردا صبحی در کار نباشه ,ولی صبح میاد و با نور و انرژی منو زودتر از قبل از خواب بیدار میکنهمیشکنه چشم کور اون دشمنی که میخواهد منو و تو رو تو خواب غفلت ببینه!
گاهی میگم برم ولی کجا/به کی فشار بیارم /به کی نزدیک بشم که این فامیل بدتر از صد پشت غریبه و شیطون صفتی که دارم ازش نگیرنم و یه بلائی سرش نیارن/دیگه خسته شدم ولی ...شما پدر و مادری داشتی و/هنوزم داری تو آسمانها کسیائی رو داری که هنوز نگرانتن و از نگرانی تو وفکر آسایش تو اینطوری پر کشیدن و رفتن تا از اونجا بقیه ماموریتشونو برات به درستی انجام بدن::/ومن اینجا با وجود ظاهری ازشون خیلی بیشتر از شما وبقیه ای که تو ظاهر نداریدشون تنهام/من همه چیزای زندگیم براشو ن بی ارزشه /عشقم /زندگیم /ایمانم وحتی کمک رسانیم به دیگران/دیروز انگاری مثل دوتا غریبه که بچه یتیمی رو که بهش هیچ احساسی ندارن برای خرید دعوت میکنن منو میخواستن برای خرید یه مشت چیز بی ارزش ببرن بیرون /مثل یه موجود بی ارزش /هفته پیش از دست رفتاراشون کم مونده بود تو راه از مسیر زندگیشون برای همیشه خارج بشم /باورت نمیشه هیچ جا رو یا حتی هیچ کسی رو نداشتم جز خدا که ببینه چقدر تنهام و بهم اهمیت بده::
به زور منو سوار ماشینشون کردن و همون حرفای قبلی /از شدت فشار عصبی/ حالت عصبی و گرفتگی قلبی بهم دست داده بود /داشتم خفه میشدم حتی نگفت ببرمت دکتر!اگه فامیلای ...بودن صدبار خودشونو میکشتن ::فردائیش برای دیدن یه بچه مریض که یه هفته بود تو بیمارستان خوابیده بود رفتن ولی من یه عمریه که از دستشون عاصیم و به جای حل مشکلی که خودشون بوجود آوردن چه دروغا و چه تهمتهائی که نمیزنن
هیچی متوجه نمیشن و بیشتر دردن تا...
و من مثل یه تیکه گوشت بمیرم یا بمونم هیچ فرقی براشون نداره/یه دوستی خاله خرسه انحصاری!
همسرت مشکل داره قربونت برم ولی اینکه بگذاری بری راهش نیست. اینجا آخر راهیه که خودت انتخاب کردی وباید حتی اگه این یه خرابه است آبادش کنی.همسرت ترس از دست دادن تو رو با همه ذرات وجودیش حس کرده و حالا که پدر و مادرتم نیست فکر میکنم این حسو پیدا کرده اگه توهم نباشی چی میشه , برای همینه که نمی خواهد هیچ جا باشی و هیچ کاری بکنی حتی چند دقیقه پیاده روی تنها/اونا نمیدونن ما برای آرام گرفتن و ار تباط واقعی با دنیا و پیدا کردن مسیر و نشونه ها باید لحظاتی تنها باشیم وگرنه مثل پرنده ای که هر لحظه برای باقی موندن تو دستاشون بیشتر و بیشتر فشارمون نمیدادن منم هفته پیش برای لحظاتی تو قبرستون محل خودشون سر قبر یه شهید تنها موندم باور نمکینی چند دقیقه بعد چطوری دنبالم میدویدن حتی برای یکساعتم نمیگذارن تنها بمونم که هیچ
با همون حسائی که قبلا درباره مادرم نوشتم کاری کردن تا به همون حالت عصبی بیفتم این بود نتیجه آرزوی لحظه ای آر امش
تو باید با همکاری خواهرات و همسراشون به بهانه اینکه آرامش بگیرید تقاضای یه مسافرت تنهائی با خانواده قبلیتو بکنی یه کمی تنهائی بدون فکر فرار بری یه تصمیم گیری و تجدید قوای مجدد/ اونوقت بیا اینجا و از نتایجی که گرفتی و کارائی که میخوای انجام بدی با ما بگو!
مشهد مقدس به نظر من بهترین جاست !
موفق باشی و امید هر لحظه شادی را برات دارم![]()








میشکنه چشم کور اون دشمنی که میخواهد منو و تو رو تو خواب غفلت ببینه!
به زور منو سوار ماشینشون کردن و همون حرفای قبلی /از شدت فشار عصبی/ حالت عصبی و گرفتگی قلبی بهم دست داده بود /داشتم خفه میشدم حتی نگفت ببرمت دکتر!اگه فامیلای ...بودن صدبار خودشونو میکشتن ::فردائیش برای دیدن یه بچه مریض که یه هفته بود تو بیمارستان خوابیده بود رفتن ولی من یه عمریه که از دستشون عاصیم و به جای حل مشکلی که خودشون بوجود آوردن چه دروغا و چه تهمتهائی که نمیزنن



علاقه مندی ها (Bookmarks)