سلام به همه دوستای خوبم
شاید هم حق با آقای سنگتراشان بود یعنی واقعا حق با ایشون بود من رفتم باهاش حرف زدم البته منطقی باهاش حرف زدم نه اینکه فکر کنین رفتم از روی احساس باهاش حرف زدم نه اصلا اینطور نیست
حرف آخرش رو وقتی بهم زد که داغون شدم دیگه اصلا نمی تونستم خودم رو کنترل کنم داشتم می خوردم زمین ولی خودم رو کنترل کردم و جلوی اشکام رو گرفتم
وقتی دید داره گریه ام می گیره نیشخندی زد و گفت تو فکر کردی من اینقدر ناراحتی قلبی ام شدیده که تو داری فکر می کنی . اون بهم گفت که من توی دستش بازیچه بودم اون منو نمی خواست از اول هم منو نمی خواسته حرفاش واسه من خیلی گرون تموم شد به طوری که وقتی اومدم خونه اولین کاری که کردم رفتم توی اتاقم و تا تونستم گریه کردم بعدش هم می خواستم برم پیش یکی از دوستام اما از شدت سردرد نتونستم یه دونه آرامبخش خوردم و خوابیدم تا همین الان که دارم این کامنت رو می زارم .

واقعا واسه اون متاسفم چون لیاقت عشق من رو نداشت
بعدش هم واسه خودم متاسفم که دل به همچین ادم پستی داده بودم

حالا بهم بگین چی کار کنم که از این فشار روحی که رومه رها بشم
ولی با این که این کار رو با من کرد و اینجوری بازیم داد نمی دونم چرا نمی تونم بگم که ازش متنفرم حتی نمی تونم بگم که دوستش ندارم
واقعا ایندفعه دیگه نمی دونم باید چی کار کنم