انسان بخش زیادی از زندگي اش را در جنگ مي گذراند.
در بيرون با ديگران مي جنگد
و در درون با خودش.
انگار كه او فقط يك راه براي زندگي مي شناسد
و آن جنگيدن است.
بنام سياست با ديگران مي جنگد
و بنام دين با خود.
بهمين دليل است كه ما بدبختي آفريده ايم.
با جنگ نمي توان به صلح رسيد.
بايد بياموزيم اين عادت كهنه هميشه در جنگ بودن را ترك كنيم.
رويكرد من عدم مقاومت است.
نجنگيدن است
لزومي به جنگيدن نيست،
زيرا اين هستي از آن ماست.
ما جزيي از آن هستيم.
هستي دشمن ما نيست. در جبهه مخالف ما قرار ندارد.قصد ندارد ما را ببلعد.
هستي به ما زندگي بخشيده است. ما را تغذيه مي كند. با ما دوستي صميمي است و رفتاري مادرانه دارد.
بدن تو دوست توست و همچنين ذهنت.فقط بايد بياموزي آنها را چگونه بكار گيري.
اين را چراغ راه زندگي خود قرار بده:
با هستي دوست باش.
در بيرون،
در درون،
با همه دوست باش،
با خودت نيز- كه سخت ترين كار است...
انسانها به خود عشق نمي ورزند. عشق ورزيدن به خود آخرين كاري است كه انسانها انجام مي دهند. دوست داشتن دشمن، آسان است اما دوست داشتن خود مشكل. بسيار مشكل. تو خودت را خيلي خوب مي شناسي پس چگونه مي تواني خودت را دوست داشته باشي؟ اما
كسي كه مي تواند به خود عشق بورزد، همچنين مي تواند همه را دوست داشته باشد.
به خود عشق بورز
تا به دشمنان عشق بورزي.
تا به هركس ديگر عشق بورزي،
و آن وقت تو شرط اساسي عشق را تحقق بخشيده اي
و از اين عشق، صلح و آرامش برمي خيزد.
و صلح و آرامش دروازه اي است كه ما از راه آن پيام هستی را دريافت مي كنيم.
«اشو»








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)