سلام بچه ها ممنونم از پاسخ هاتون
راستش من اولین بارم بود که با کسی دوست میشدم و اینم از اقبال بد من اینطوری از اب در اومد
همش به خاطر تنهایی بود با خودم گفتم تا کی باید تنها باشم و تصمیم گرفتم که سخت گیریهامو بزارم کنار و
با یه پسر خوب و مومن دوست شم
نمی دونم شاید خدا واقعا نمی خواد من با کسی رابطه داشته باشم
دوستان خوبم من که نمی خوام با این اقا ازدواج کنم
اصلا فکر همچین چیزی خنده داره
میگم این اقا اصلا حرفای منو قبول نداره هر چقدر براش دلیل میارم بازم حالیش نیست
همش میگه دوست دارم دوست دارم
راستش دیگه داره حالمو به هم میزنه با این دوست دارماش
من چند بار خواستم همین کارو کنم و گوشیم و خاموش کنم
اما از محل کارم و دوستام و دانشگاه بهم زنگ میزنن من نمی تونم
این کارو کنم
چند با ازش پرسیدم که با وجود زنش چطور میتونه به کسی دیگه وابسته شه و بهش بگه دوستش داره
اما اون جوابمو نمی ده
اما در جواب بعضی از دوستان که گفتن معلومه اون منو برای چی می خواد
باید بگم که اون میدونه که من دختری نیستم که هر کاری بگه انجام بدم و نسبت به این مسایل خیلی
حساسم
تا به حال فقط یک بار اونم تو خیابون قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم
اونم فقط نیم ساعت بود
بعدش که فهمیدم متاهله
به هیچ عنوان نخواستم ببینمش