این متن چند سال پیشمه:
نمیدونم تا حالا هیچ وقت خیلی از خودتون و دلتون دور افتادید ؟
نمیدونم تا حالا توی قفس بودید ؟ من خیلی وقتها که یه مدت از خودم و دلم دور می افتم یادم میره کیم و چی میخوام، یادم میره که عاشقم و احساس دارم، یادم میره که چی از این دنیا میخوام و توی روز مرگی ها میمونم …
یه روز به خودت میای میبینی دیگه اون کسی که بوده ای نیستی، کسی که همیشه از عشق و امید میخونه!
یادت میاد که یه روزی نا امیدی ها را به باد تمسخر میگرفتی و مستانه در دشت خنده پرواز سر میگرفتی . به یاد میاری که پروانه ها و ابر ها سوختن و آب شدن را از تو آموخته اند؛ یادت می آید آن زمان که دست در دست باد بر کوهها میتاختی و میسرودی سرود مهر را و هم صدا با قناری زمزمه سر میدادی از مهر و شور!
و دوباره میخواهی پر کشی از این دنیا و بروی تا بینهایت شعر
تا عرش عاشقی
و بخوانی از سر مستی قصه های نور را
دفتر و قلم را به کناری میگذارم
و فکر را میشویم از تمام وابستگی ها
حتی از امتحان فردا !!!
و میخوانم که عاشقم
نسیم بر در پنجره انتظارم را میکشد
قناری ها منتظرند تا دوباره شعری بسرایم تا بخوانند از برای محبوب خود
باید امشب بروم
آسمان منتظر است
باید امشب بروم که اگر از خروش بیافتم دیگر هیچ اقیانوسی به خروش نمی آید
بروم قبل از آنکه نسیم بی من به سوی کو ه ها سفر کند
امشب در دل دشت فریاد می زنم که عاشقم من!
و فردا این راز در هر دشت و صحرا باز گو خواهد شد
شاید قاصدکی؛ شاید نسیمی
این راز را در گوشهای یار من زمزمه کند
شاید…
باید امشب بروم قبل از آنکه دیرشود
اگر امشب به یاد او نگریم سحرگاهان شقایق تشنه میماند
نه! باید بروم
و هیچ نمیتواند مرا در اینجا نگهدارد
به درس میگویم که من درس عشق میآموزم از استاد هستی
شاید امشب درس را به یک پیاله می مهمان سازم
اما باید رفت
باید رفت..
مبادا کسی منتظر باشد زمزمه عاشقانه مرا در دل دشت بشنود
مبادا دشت امشب چشم در راه من بماند
و جیرجیرک ها ساز خود را در لالایی گل ها به صدا نیاورند
نه! باید بروم
همین امشب پیش از آنکه عشق ازوجودم رخت بربندد
باید بروم!







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)