سلام به همه دوستان و اعضاء گل تالار همدردی..انشالله که خوب هستید.
راستش در این مدتی که در تالار بودم و در بحث هایی که در زمینه ازدواج با دیگر اعضا داشتیم و قدری هم انان را بخاطر نظرات خود ناراحت کردم....(معذرت می خوام)....
در آخر و با نتیجه گیری از تمام بحث ها توانستم تعریفی درستی را از ازدواج (البته از نظر بنده) بدست آورم.....و این تعریف من در داستان زیر خلاصه می شود:::><
>>>شاگردی از استادش پرسید:: "عشق چیست؟"
استاد در جواب گفت"" به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندمزار..به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟"
شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید"" چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم"
استاد گفت:: "عشق یعنی همین!"
شاگرد پرسید:" پس ازدواج چیست؟"
استاد به سخن آمد که "به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یا داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت"" به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم..انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم. باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت:" ازدواج هم یعنی همین!!"
این تجربه من بود..
حالا اگر شما دوستان هم نظری دارید و تعریفی از عشق و ازدواج را در ذهن پرورانده اید... خوشحال می شوم نظرات شما دوستان خوبم را هم بدانم....مشتاق شنیدن هستم.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)