درود به شما
چند روزیست که وارد 34 سالگی شدم و همچنان مجرد هستم. آدمی آرمانگرا بوده و همیشه هر چیزی رو از بهترین نوعش میخوام و طبعا در مقوله ازدواج هم از همین تفکر تبعیت میکنم. حدود یک ساله که شدیدا احساس تنهائی میکنم و وجود یک همدم رو در کنار خود ضروری میبینم.گاهی به خودم میگم تموم سالهائی که وجودت لبریز از میل به داشتن همسری بود رو به تنهائی سپری کردی بیا و بی خیال ازدواج شو و بقیه عمرت رو هم اینگونه سر کن.اما وقتیکه یه زن و شوهر جوان رو میبینم که توی خیابون دست در دست هم راه میرن و لبریز از عشق به یکدیگر هستن حسرتم تازه میشه و به فکر فرومیرم و تنهائی بیشتر عذابم میده. همونطور که گفتم بخاطر خصوصیت اخلاقیم تا حالا کمتر دختری توجهم رو جلب کرده.بواسطه جایگاه شغلیم هر از گاهی خانمهای دانشجو برای گذروندن دوره کارآموزیشون به دفتر کارم مراجعه میکنند.چند ماه پیش یکی از این خانمها به دفترم اومد وبه محض دیدن ایشون تحولی در درونم ایجاد شد.احساس کردم همون کسیست که من میخوام(نیمه گمشده من).بواسطه نوع رفتار من وهوش سرشار دخترانه ایشون متوجه علاقه من شد.اما من از ابراز این علاقه امتناع کردم.میخواستم مطمئن بشم که این یک احساس زود گذر نیست.ماهها گذشت و من چیزی نگفتم. گذر زمان و فکر کردن به مسائل اقتصادی و اینکه ایشون در حال تحصیل هستند و مهمتر از همه اختلاف سنی حدودا 10 سال من رو در بیان خواسته ام بیشتر دچار تردید کرد بطوریکه همچنان این علاقه در سینه ام محبوس شده. اهل ریسک نیستم و چون طرف مقابلم آدم موجهیه شنیدن پاسخ منفی برام خیلی سخته وغرورم رو به سختی میشکنه.ضمنا بگم که در برقراری ارتباط با خانمها و ابراز علاقه خیلی موفق نیستم.همیشه در معاشرت هام اونقدر رسمی و مبادی آداب هستم که شاید لج طرف مقابلم رو در بیارم.در هر حال نمیدونم چه کنم.من موندم و روزها و شبهای [/size]تنهائی....
با سپاس
رضا