عزیزم این طبیعی است که شما تمایلات و توجهاتتان بیشتر به سمت دختر خودتان معطوف باشد و این آقا هم توجه و تمایلاتش معطوف فرزند خودش باشد . شما چرا فکر می کنید دخترتان بیچاره است ؟! اگر منظور شما مظلومیت و بی گناهی دخترتان است که می پذیرم به همان اندازه فرزند همسرتان مظلوم و بی گناه است . شما در روابط طولانی مدت با فرزند همسرتان دچار اشکال هستید محال است که شما از کل توانایی ها و مثبت اندیشی و رفتار مناسب در مورد فرزند دختر همسرتان استفاده کنید و ایشان دیوار و حصار دور خودشان بکشند . شما عملکردتان اشکال دارد و یک دست نیست . شما بین دو دختر فرق می گذارید و مطمئن باشید که آنچنان محسوس است که همسرتان و دخترش این را متوجه می شوند و بعد باور درونی خودتان و همسرتان . شما و همسرتان هر دو حالت حس مالکیت در مورد فرزندان خود دارید در حالی که باید در این حس تملک یکدیگر را شریک می کردید . آیا امتحان کرده اید که از واژه ی دخترانمان استفاده کنید ؟!
عزیزم من ، همسرم یک دختر دارد و من هم دو فرزند که خودم به دنیا آوردمشان و دختری که در 13 سالگی اش به فرزندی قبول کرده ام . شاید سه سال اول زندگی ما به این شکل گذشت که من همه جا عنوان می کردم چهار فرزند دارم و ... به طور کلی از واژه ی بچه هایمان استفاده می کردم ولی همسرم به دلیل اینکه همین یک فرزند را داشت یک حس مالکیت غریب داشت و دائم از واژه دخترم و دخترت و پسرت و ... استفاده می کردو یا وقتی کسی از وی سئوال می کرد چند فرزند داری ؟ تفکیک می کرد و توضیح می داد و ....
ولی من در طی سه سال اول زندگی ام کوتاه نیامدم اگر گفت دخترت توضیح دادم که دختر وی دختر من است و دخترهای من هم دخترهای وی می باشد و اگر برای خرید بیرون می رفتم و می خواستم لباس برایشان کادو بخریم به فروشنده توضیح می دادم که سه دختر سه قلو داریم و تنها رنگ لباسهایشان با هم متفاوت بود . من با این کار به همسرم نشان می دادم همان که برای فرزند ان خود می پسندم برای فرزند وی هم همان را می پسندم و تا امروز که به باورهای لازم رسیده و مقاومت نمی کند و اجناس خریداری شده برای هر یک از آنها جداگانه و بر اساس نوع سلایق بچه ها می باشد . سه سال اول سخت بود ولی پشتکار من و یک دست بودن رفتارم شوهرم را به باورهای لازم رساند و امروز من امین تر ین فرد برای تصمیم گیری در مورد هر چهار فرزندمان هستم و بچه های من هم به وی بابا می گویند من به همسرم توضیح داده ام زمانی که من می توانم دختری را که نه پدرش را دوست دارم و نه مادرش را می شناسم تا این اندازه دوست دارم که همه ی قلبم در اثر فکر کردن به وی فشرده می شود و غرق شادی می شوم زمانی که هیکل نازنینش را در بر انداز می کنم و بچه ها ی وی ( نوه هایم از دختر خوانده ام که دو قلو هستند) را بی نهایت دوست دارم چطور می توانم دختری را که پدرش تو هستی که عاشقانه ستایش می کنم دوست نداشته باشم و....
عزیزم این پروژه دراز مدت است ولی موفقیت آمیز خواهد بود کافی است دقتهای لازم را داشته باشی . محال است که همسرم به عنوان مردو پدر در خانواده حرفی بزند و من نظر وی را نادیده بگیرم و در مقابل بچه ها را تائید کنم حتی اگر واقعا حق با بچه ها باشد اینکار را نخواهم کرد در اختلافاتشان حتی اگر لب و لوچه ی بچه ها آویزان بشود دخالت نمی کنم . آنها خودشان اختلافاتشان را حل می کنند و لحظه های خوش خوبی را با هم در خلوتهای دو و سه و چهار و... نفره می گذرانند . در اوائل مجبور بودم گاهی تذکراتی به هر یک در خلوت بدهم ولی امروز همه چیز روی تین است و اگر در یک محفل شرکت کنیم هیچ کس متوجه نمی شود که داستان بچه ها چگونه است و همه ما را خانواده پر جمعیتی می دانند حتی با اینکه من جوانتر از آن هستم که نوه داشته باشم کسی کنجکاوی نمی کند








علاقه مندی ها (Bookmarks)