دوستاي عزيزم،دوستاي مهربونم مرصي.از همتون ممنونم.نميدونين الان که دارم مينويسم چه حسي دارم.يه حس خيلي خوب.آدما وقتي زندگيشون توي يه بحران و طوفان وحشتناک ميفته وقتي شرايطشون آروم ميشه تازه اون موقع قدر ميدونن.قدر لحظه لحظه زندگيشونو.شايد بعضيا بهم بخندن.ولي براي مني که تقريبا يکسال و سه ماه جدا از نيما ميخوابيدم حالا که پيشش ميخوابم حتي وقتي نفسش بهم ميخوره احساس خوبي پيدا ميکنم.باور ميکنين؟براي من که اينطوره.اون مدتي که خونه پدرم بودم (توي تاپيکم جريانشو نوشته بودم)حتي حسرت ظرف شستن توي خونه خودمو پيدا کرده بودم.درصورتيکه قبلا هميشه از اين کار بدم ميومد.حالا ديگه از همون خونه تميزکردن و ظرف شستن هم لذت ميبرم.باور کنين که لذت ميبرم.تمام اين اتفاقات براي من درس بزرگي بود که بهاي زيادي رو بخاطرش دادم ولي ارزش داشت.حالا ميفهمم که ارزش داشت.من ديگه اون چکامه يکسال پيش نيستم.خيلي خيلي پخته شدم.يه جورايي به خودم اومدم.
اگه همه ما آدما ميدونستيم که پشت هر مشکل و رنجي يه اتفاق عظيم در پيشه هيچوقت ناشکري نميکرديم.هيچوقت.
نميدونين چقدر خوشحالم.عيد امسال براي من واقعا عيده.با يه دنيا تجربه که توي اين سال بدست آوردم.خدايا شکرت.بخاطر تمام داده ها و نداده هات شکر.خداجونم يه دنيا دوستت دارم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)