داستان سوم : نجار

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود . او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد . کارفرما از این که می دید که کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند ، ناراحت شد .
او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار تنها یک خانه دیگر بسازد . نجار پیر قبول کرد ، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست . او برای ساختن این خانه ، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد .
وقتی خانه به پایان رسید ، کارفرما برای وارسی خانه آمد . او کلید در خانه را به نجار داد و گفت : این خانه متعلق به توست . این هدیه ای از طرف من برای تو . نجار شوکه شده بود . مایه تاسف بود ! اگر می دانست دارد خانه ای برای خودش می سازد ، مسلما به گونه ای دیگر کارش را انجام می داد .