"مشرق خیال"
...
من روز خویش را
با آفتاب روی تو ،
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می کنم .
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق ای محال :
- که دستم به دست توست ! -
من ، جای راه رفتن ،
پرواز می کنم !
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم :
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم .
گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم ...
"فریدون مشیری"







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)