داستان شما رو که خوندم یاد خواهرم افتادم خوب شاید وجه تشابهی بین شما و اون باشه و اون هم دل نازکی و زود رنجی هست ولی الان دیگه اون دختر زود رنج گذشته نیست که میومد خونه ما توی دامن مادرم اشک میریخت که شوهرم این حرفو زد مادر شوهرم اون حرفا زد...
الان دیگه اینا براش مهم نیست مهم آوردن آرامش به خونه هست ! چون بعد کلی دعوا زندگی شون به تعاددل رسیده و بالاخره یکی سنگ زیر میشه
خوب مسئله اصلی :
یه قضیه واقعی توی یه سایتی دیدم که یه مردی مغازه پرده سازی می زنه شروع بکار که میکنه اوایل همش نگا به پرده فروش های دیگه میکرده و خودشو با اونا مقایسه می کرده و طبیعتا چون اول کار بوده هیچوقت نمیتونسته مثل اونا پرده بسازه و همیشه حسرت میخورده و فروش خوبی هم نداشته . یه بار تصمیم میگیره که دیگه کاری به پرده فروش های دیگه نداشته باشه و پرده ای رو که امروز می سازه با پرده ای که مدتی قبل ساخته مقایسه کنه و عیوب پرده قبلی رو برطرف کنه همین میشه که روز بروز پرده های بهتری ساخته و تحویل میده تا اینکه بعد یه مدت بعنوان بهترین پرده ساز اون شهر شناخته میشه ..
خوب امیدوارم این قصه به قضیه شما مربوط باشه البته من بیشتر بخاطر اینکه توجه داشته باشی که خودت رو با هیچکس دیگه حتی خواهرت مقایسه نکنی نوشتم...