همه خواب بودندو من بیدار
چشمانم به اسمان دوخته[/size]
افکارم در پی ستاره ای ناگاه همچو مرواریدی در صدف
ستاره در قلبم ارمید
باور نمی کردم! ستاره! زمین! من !!!!!
سرمست از اینکه ستاره ای دارم :
در ارزوهایم پرواز می کردم
هرروز درخشان تر از دیروز
به او می بالیدم
سنبل نا امیدان گشتم
به اسمان چشم نداشتم
چرا که در رویا با ستاره ام به اسمان می رفتم
گه گاه کابوس ستاره ام مرا می اشفت
دل خوش به اندک نورش
باور نمی کردم که تا می تپد این قلب کم نور شود[size=x-large]
اما...
شبی اشک ریزان به پایش خوابیدم
از تاریکی قلبم از خواب پریدم
جایگاهش سوخته و ویران بود
ستاره ی من شهابی بیش نبود
بعداز ان شبها با فروغ
پیشرو:چهره ی تلخ زمستانی
پشت سر اشوب تابستان عشقی ناگهانی
با سینه ای منزلگه اندوه و بدگمانی
چشم به اسمان خوابیدم![]()
















پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)