نقل قول نوشته اصلی توسط وهم
الان ما نامزدیم من خونه پدرمم و ایشون هفته ای 5 شب میاد خونمون چون محل کار و تحصیلش توی تهرانه و خانواده اش ساکن شهرستان و دو شب باقی مونده خونه خودشونه
خیلی بده دوست من. اگر می تونی شرایطی فراهم کن کمتر پیش هم باشین.

نقل قول نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
سلام
به نظرم مشكلات شما عمیق تر از اینه كه با توصیه های كلی از طرف اعضاء سایت یا بنده بتوانید آنها را حل كنید،‌اما این به معنی لاینحل بودن آن نیست، بلكه صرفا عمیق بودن آنست.
به نظر می رسد شكاف معیارهای ازدواج شما عمقی هست و باید نسبت به نزدیك شدن دیدگاههاتون اقدام شود و این كاری هست زمان بر و البته با تمرین و زیر نظر متخصص.
مشكلاتت با سایر اعضاء‌ خانواده نشان دهنده مشكل آنها نیست. نشان دهنده این است كه تحت فشار این ازدواج ظرفیت های شما كاهش یافته است.
دقیقا همین طوره.

نقل قول نوشته اصلی توسط وهم
من نمی خوام نقطه آخر زندگی با نامزدم رو خودم بذارم و با یقین این رو هم می گم اگه من به شماور مراجعه کنم یا از او بخوام که با هم بریم پیش مشاور دقیقا همین کار رو کردم به همین خاطر اومدم اینجا شاید بتونم مشکلم رو تا حدی در اینجا حل کنم
من خودم رو محکوم به این زندگی می دونم مطمئنن همه به من خواهید گفت نه اینطور نیست ولی برای من دقیقا همینه!
من خودم رو به دست زمان و روزگار سپردم تحمل می کنم تا روزی که به اونجایی برسم که بین نفس کشیدنم و نامزدم مجبور بشم یکی رو انتخاب کنم
و حالاکه قراره در کنار چنین مردی باشم نمی خوام کاری بکنم که بعد ها خودم رو سرزنش بکنم که چرا فلان کار رو انجام دادم و یا چرا فلان کار رو انجام ندادم که اگر انجام می دادم زندگیم به اینجا نمی کشید
الان از انتخابم ناراحت نیستم چون من به حرفها و گفته های او قبل از عقدم اعتماد کردم کاری که باید می کردم و از او برنامه و اهداف زندگیش رو جویا شدم و با توجه به صحبتها و راهنمایی های اطرافیانم و نامزدم تصمیم به ازدواج گرفتم من الان از خودم ناراحت نیستم از نامزدم ناراحتم که چرا به من دروغ گفت اون چیزی که نبود رو به من نشون داد بعد ها هم خودم رو سرزنش نخواهم کرد بلکه او را نفرین خواهم کرد که چرا با زندگی من چنین کرد
اگر الان هم توی این سایت هستم برای اینکه نمی خوام یعد ها خودم رو سرزنش کنم و پیش خودم شرمنده باشم
چی باید بهت بگم در جوابت؟؟؟
می خوام برات داستانی رو بنویسم : مردی کنار چشمه دولا شده بود و آب می خورد. شخصی رهگذر بهش گفت: می خوای آب بخوری دولا نشو عقلت کم می شه. مرد همون طور که ادامه می داد گفت عقل چیه ؟؟! رهگذر با تاسف گفت: هیچی آبت رو بخور.
نقل قول نوشته اصلی توسط وهم
من به هیچ وجه از این زندگی منصرف نمیشم برای اینکه الان توی این نقطه و اینجا باشم خیلی زحمت کشیدم نمی خوام اینهمه زحمتم از بین بره و تا اونجایی که توان دارم تحمل و مقاومت می کنم بالاخره خدا هم هست
عزیزم می شه برام بگی الان کجایی؟؟؟
توی یک زندگی پر استرس و عذاب اور؟ با مردی که فرسنگ ها اختلاف فکری باهات داره و تا حدودی هم بیماره.


دوست خوبم از زمانی که تاپیکتو باز کردی دنبال می کردم ولی تصمیم داشتم چیزی برات ننویسم.
ولی دیگه الان نتونستم . می دونم از رک گوییم ناراحت شدی. منو ببخش ولی دیگه نتونستم تاب بیارم. دختر خوب چرا محکومی به این زندگی؟ خانوادت و پدر مادرت یک عمر برات زحمت کشیدن. می دونی اگه زندگی خوب و شیرینی نداشته باشی چقدر در حقشون خیانت کردی؟؟؟
وهم خوبم خیلی حرف ها می خوام بهت بزنم ولی ترجیح می دهم جلوی خودم رو بگیرم . متاسفانه آدم رکی هستم و مطمئنم از رک گوییم ناراحت می شی.

اگه الان هم حرفی زدم ناراحت شدی معذرت می خوام.
امیدوارم خدا خودش کمکت کنه