دیـــگـــر میخواهم فقط نگاه کنم .....
همین !
می خوام خدا رو نگاه کنم . همین !
می خوام با چشمانم حرف بزنم ...دیگه از حرف با زبان لذت نمیبرم .....
....
....
.......
وقتی آرام بود .
خدایا ، بعد از اذان یاد مکه رفتنش افتادم ....
حاجیه تو ....حاجیه ی که به پیشگاه تو آمده بود و تو را هفت بار با عشق لمس کرده بود ...
نکند به ازای آن هفت روز به او استراحت دادی ؟ نمی دانم !
نمی دانم مادرش و پدرش و خواهرانش و همسرش در چه حالی هستند .....
ای محبوب دوست داشتنی ، موجودی که خود آفریدی و به او احسنت گفتی ، حال مریض است ....
می دانم که خود او را بهتر میدانی و می فهمی .....
میشود چشم های منتظر رو هم ثانیه ای نظاره کنید ؟؟
سبب شدگان این موضوع را ..... می کنم که ..... باد کسانی که موجب شدند که او بشود .
نمی دانم .....
فقط یک چیز را خوب میدانم ، تو خود بهتر میدانی - پس همان کن که بهتر است . همین !