سلام به همه دوست های خوبم.
ممنون از جواب های قشنگتون.
امروز تو دانشگاه سعی می کردم طبق گفته شاد عزیز رفتار کنم یعنی سعی می کردم که برای اشتباهاتم زیاد خودم رو اذیت نکنم. البته تنها کاری که می تونستم بکنم این بود که فکرم رو به جای دیگه متمرکز کنم تا کمی فراموشش کنم.
خدا را شکر می کنم که هنوز انسانهای خوب در دنیا وجود داره. البته انسانهای خوب کم نیستند اما با کمال تاسف، چون حضور کسانی که خودشون رو مدعی دین و فرهنگ و ... می دونند و به قول نیک اندیش عزیز، افراد پررو و بی ملاحظه، تو جامعه خیلی زیاد شده، در حالی که انواع بی فرهنگی رو در خیلی از اونها به راحتی پیدا میشه، چاره ای جز قوی شدن نیست و نباید که فراموش کرد که گرگ دو همه جا هست، فقط شکل و قیافه متفاوت دارند.
در جامعه ای که گرگ زیاده، نباید مثل بره باشی تا به راحتی دریده شوی و از طرفی نباید خودت گرگ باشی که در این صورت با آنها فرقی نداری. بلکه به نظر من باید شیر باشی.
به قول شاعر که گفته : برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پایمال است.
من دلم نمی خواهد که گرگ باشم. می خواهم مثل شیر باشم. اما چطور؟؟؟؟ شاید همین مشکل من است که کمال گرا هستم. راستش، من قبل از دانشگاه خیلی بچه مثبت بودم. یعنی هیچ چیز نمی دونستم. اما تو این چند سال که دانشگاه هستم و این وضعیت جامعه، متاسفانه خیلی پیشرفت کردم. اما هنوز احساس می کنم که یک حس مثبت در بدنم وجود داره اگر اشتباه نکنم.
برای پاسخی کوتاه به دوستم ash_a700 بگم که از یکی شنیدم که "آدم باید همه کار بلد باشه حتی دزدی اما ازشون استفاده نکنه." به همین جهت، باید با خیلی از آدمها مثل خودشون باشی و گرنه هر روز پرو تر میشند و تونقش بره و آنها نقش گرگ رو بازی می کنند. کاری در سالهای اول دانشگاه، خیلی درگیرم می کرد.
در پاسخ به دوست عزیزم، دیجیتال من، به قول خود شما که فرمودید "بیشتر با مردم بجوشید که یاد بگیرید" حق کاملا با شماست. اما وقتی از هر 10 نفر، 9 نفر وقت خودشون رو به یاوه گویی و شوخی های مزخرف و هزار حرکت ناپسند دیگه می گذارند، وقتی از هر جمله ساده، بدترین برداشت رو تفسیر می کنند و نیم ساعت با همین کلمات، جمله سازی می کنند، آیا جوشیدن با این مردم و یاد گرفتن از آنها مثل آنها شدن نیست؟؟؟
البته من تقریبا تو جواب دادن کم نمیارم ولی فقط تو جواب دادن منطقی نه هر جوابی. اما وقتی می بینم کسانی که تو دانشگاه به عنوان همکلاسی و دوست من هستند، در صحبتهاشون به جای استفاده از کلمات صحیح، از زشت ترین الفاظ استفاده می کنند و احساس می کنند که کسی که مثل خوشون نیست، آدم عقب افتاده و ... است، ناراحت میشم. از اینکه توجه دختران دانشگاه به مسخره بازی یک عده آدم جلف میشه، تعجب می کنم.
می دونم که همه این مدلی نیستند. اما همانطور که گفتم چون نقش پر رنگی در جامعه دارند، حال آدم گرفته میشه. خلاصه، آدم نمی تونه که تنها زندگی کنه. انسانها طبیعتا نیاز به زندگی اجتماعی داره و به طور کلی نمی تونه از همه دل بکنه و به خاطر اینکه از طرز برخورد اونها خودش نمیاد، کاملا قطع رابطه کنه. این رو هم بگم که من در سال اول دانشگاه، تصمیم به همین کار گرفتم. یعنی با کسانی که فکر می کردم به درد دوستی نمی خورند، قطع رابطه کردم. به قول معروف، قهر کردم. اما آنقدر اذیت شدم که دوستی ظاهری با اونها رو ترجیح دادم. مثلا چند نفری جلوی دخترها من رو ضایع می کردند. من هم که قبلا گفتم. اصلا جلوی دخترها نمی تونم حرف بزنم چه برسه به اینکه بحث و جدال کنم و از خودم دفاع کنم. که این یک مشکل واقعا اساسی برای منه. به همین خاطر کوتاه اومدم.
خوب، نتیجه؟
فکر می کنم اولین چیزی که باید انجام دهیم اینه که طرز تفکر دیگران برامون مهم نباشه. مثلا در مورد خودم، اینکه این دختر در مورد من چی فکر می کنه. یا اینکه دوستم تو دلش به من می خنده.
کار دوم اینکه، قوی شویم. که این سخت تر از اولیه.
کار سوم و ... هست که باید بیشتر فکر کنم.
ببخشید که اینقدر پراکنده نوشتم. هرچی تو دلم بود و به ذهنم می رسید نوشتم. دیگه مغزم خسته شد. میرم استراحت کنم تا دوباره بر گردم.
از همه شما ممنونم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)