سلام عزیزان دلم
چه حس خوبی داشتم از پیامهاتون
پاییزه فرشته میشل آقای مدیر
واقعا یک حس خاصی بود انگار خواهربرادراتو چند وقته ندیدی و حالا از دیدنشون دلت باز شده...
واقعا حسم نمیتونم توصیف کنم
پیامهاتون چندین بار خوندم، دیر جواب میدم چون حرفاتون عمیق هستن
یک جایی از درونم که انگار حواسم بهش نبوده یا دسترسی بهش نداشتم...
این دو ماراتن خیلی منو به فکر برد، مثلا چندوقته خیلی اصرار دارم داروهامو قطع کنم و دکترم نظرش اینه چون این یک مساله دائمه قطع نکنم،
اما نصف کرد تا بعد کم کم قطع کنم
یک هفته کلا فطع کردم و میزان فشار عصبیم روم چندبرابر شد...
این کلمه دو ماراتن به من میگه چرا قطع کنی چی میشه مگه یک کمک بیرونی که یکم ارومت میکنه داشته باشی...
آقای سنگتراشان من قبلا مشاوره خصوصی باهاتون داشتم و رشته و تحصیلاتم گفته بودم، همین سد بین منو بقیه مادراست
پارسال یک گروه درمانی برای مادرانی که کودک اوتیسم دارن برگزار کردم
موضوع اینه که ادیت بودم احساس نفاق میکردم. قیافه شیک و مرتب یک درمانگر گرفته بودم ومادرا منو یک بتی کرده بودن که وای چه خفنه خودش شرایط مثل ماست ولی چفدر خودشو بالا کشیده... این باعث میشد خیلی اذیت شم و بااینکه با پیگیری که داشتم نتایج گروه درمانیم خوب بود و اثربخش بود اما دیگه برگزار نکردم...
تو ارتباطای عادی هم همینه
دوستام مادرای تو توانبخشی ها تا ازم شغل و فلان میپرسن دیگه رابطه هه تغییر میکنه و من حس نفاق و درویی بهم دست میده
نمیدونم چجوری موقعیتو توضیح بدم...
راستش برای همین من وارد گروهای مادرا نشدم و اینکه چون بچم اصلا با بقیه ارتباط نمیگیره جایی باهاش نمیتونم برم چون وقتی میرم مدام فقط باید پشت سرش راه برم تا از خطرات جانی حفظش کنم در نتیجه باکسی نمیتونم حرف بزنم و ارتباط بگیرم
حتی تو توانبخشی ها مامانا دور هم تو سالن حرف میزنن ولی من میرم داخل اتاق پیش درمانگر چون خیلی جاها باید کمکش کنم...









علاقه مندی ها (Bookmarks)