بعضی از شبها خوابهای خوبی می بینم. توی بیشترشون عاشق میشم. یعنی اون هیجانات و احساساتی که ادم موقع عشق و عاشقی داره، من توی خواب دارم.خیلی ذوق مرگ میشم. شخصیت خاص یا آشنایی توی خوابم نمیبینم. اما از ته دلم واسه اون آدم پنهان، ذوق مرگ میشم تا وقتی که از خواب بپرم.
میدونید، من حوصله شوهرمو ندارم، احساس میکنم بیشتر از اینکه دوستش داشته باشم بهش وابسته شدم. دلم میخواد فرصتی پیدا کنم که بدون ترس از قضاوت دیگرون و واکنش خانوادم و تنهایی خودم ازش جدا بشم. احساس میکنم از بودن باهاش لذت نمیبرم، فقط روزهامو دارم کنارش میگذرونم تا وقتی بمیرم.
اینروزها فقط حرفش یه چیز، بچه!! دلش بچه میخواد. مادرش زنده نیست که بگم اون زیر گوشش میخونه. خسته ام کرده. توی شوخی و خنده متلکها و تیکه هاشو میندازه.اینکه من نازا هستم، دلیلشم چاقی میدونه، راحت میگه طلاقتو بگیر برو من یه زن ذیگه میگیرم. همه اینارو به شوخی میگه اما من مطمئنم اگه من اقدام کنم، خصوصا اگه مهریه مو ببخشم ، اونم استقبال میکنه.
دلم میخواد باهاش یه کتکاری اساسی راه بندازم و هرچی فحش توی دلمه نثار خودش و خانوادش کنم.
از اینکه منو مجبور میکنه با خونوادش معاشرت کنم، یا جوری لباس بپوشم که اون میخواد یا جایی برم که اون میگه متنفرم. از اینکه هیچ تفریح مشترک، حرف مشترک، هدف مشترکی نداریم متنفرم.
از اینکه همش تصویر تفاهم و خوشگذرونی و معاشقه هم سن و سالهام را میبینم از خودم و زندگیم بیزار میشم.
اون مدام سرش توی گوشیش یا داره با دوستاش و خانوادش حرف میزنه.یا تی وی میبینه. کلامی با من حرف نمیزنه. منم باهاش حرفی نمیزنم. حرفی نداریم بزنیم. حرف بزنیم قطعا دعوامون میشه. سرم خیلی داد میکشه گاهی شوخی گاهی جدی. تحمل انتقاد نداره. تا ازش انتقاد میکنم جوری با حرفاش ساکتم میکنه که فقط توی خودم میریزم.
احساس بی کسی میکنم..خیلی بد که یه ادم توی سن و سال من یه دوست صمیمی نداشته باشه که بتونه باهاش درد و دل و معاشرت کنه. بیشترش مقصر خودم هستم. من دوستای زیادی دوران دانشگاه و مدرسه داشتم. اما همه شونو خودم گذاشتم کنار، به بهانه های مختلف. چون وقتی با اونا بودم احساس بدبختی و ضعف میکردم. دوستای دبیرستانمو گذاشتم کنار، چون من از پس هزینه های دورهمی که اونا میدادن برنمیومدم.دوستای دانشگاهیمم که هرکدوم رفتن یه طرفی و دیگه خبری ازشون نیست.حتی روز تولد را هم با یه پیامک ادمو دلخوش نمیکنند.
من معلمم،همه فکر من شده مدرسه. منو اگه از مدرسه بیرون کنند، بدبخت میشم. یه زن نازا ، تنها ،بیکار ، افسرده...
از دستش عصبانیم.منو مجبور میکنه با خانواده اش در تماس باشم. اونم یه طرفه. همش این منم زنگ میزنم به جاری و خواهرشوهر. اونا حتی یه بار به من زنگ نزدن. من یکماهه از شدت حجم کار نتونستم برم شهرستان، حتی سراغی از من نگرفتن، بعد اقا ناز میکنه و توقع داره زنگ بزنم بابت غیبتم توضیح بدم...
نمیدونم چرا حالیش نمیشه من از خانوادش بیزارم. من واقعا تحمل خودشم ندارم. خیلی بلاتکلیفم. هیچ معجزه ای رخ نمیده، یه خبر خوب در این خونه رو نزده. همش روزهای تکراری، ادمهای تکراری، کارهای تکراری،... نسبت به زندگی کاملا دلسرد شدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)