من و همسرم دیشب موقع غروب برای پیاده روی بیرون رفتیم و همسرم گفت موقع برگشت ماست و شیر هم بگیریم. خلاصه ما بیرون رفتیم و همسرم شروع کرد بجز ماست و شیر تمام چیزهایی که توی خونه لازم بود رو خرید. میوه و ... ماشین هم نبرده بودیم. من همونجا بهش گفتم بذار یه روز دیگه با ماشین که اومدی میخری. ولی قبول نکرد و کلی خرید کرد و چندتاش رو هم من گرفتم. راستش از این قضیه ناراحت شدم و همونجا هم بهش گفتم که مجبور نیستی همه چیز بگیری وقتی پیاده هستیم. و گفتم اذیت می شیم تا خونه پیاده بریم با این وسایل واقعا دستمون درد میگیره. ولی به حرفم گوش نکرد و گفت من بیکار نیستم تند تند بیام بیرون خرید. خلاصه من توی خودم رفتم و موقع برگشت زیاد حرف نزدم. مچ دستم هم از برداشتن بار واقعا درد گرفت و حتی امروزم درد می کنه. وقتی رسیدیم خونه بمن گفت چیه؟ چته؟ اخم کردی. من گفتم بخاطر این ناراحتم که قرار بود ما پیاده روی کنیم و هوا بخوریم. ولی هردومون اذیت شدیم. من بهت گفتم وسایل نخر فعلا تو گوش نکردی. اینارو که گفتم عصبانی شد و گفت "تو دیگه غلط می کنی با من بیای بیرون اصلا دیگه باهات بیرون نمیام. بیشعور و نفهم الاغ . . . من گفتم برای چی فحش می دی مگه چی گفتم. گفتی چرا ناراحتی منم دلیلشو گفتم. بعد هر کدوم تنهایی چیزی خوریم و بعد از اون هم با عصبانیت و داد و هوار بمن گفت بیا اینجا بشین ببینم تکلیفمو باهات روشن کنم. یا طلاقت میدم یا تکلیفمو باهات روشن کنم. منم گفتم چی میخوای بشنوی مگه من دلیل ناراحتیمو نگفتم. حالا هم ول کن دیگه. و بعد رفتم بخوابم. به طرف من اومد و دو دستش رو گذاشت روی سر من و دوباره شروع کرد به فحش کاری (خاک بر سرت گ .... بیشعور و .... ) و گفت که هرچی بهت بگم حقته. یه لیوان هم کوبید به دیوار و شکست. منم هیچی نگفتم و خوابیدم. اون هم رفت خوابید.
حالا شما بفرمایید کجای کار من ایراد داشت و بهتر بود چطوری برخورد می کردم. چون خودم واقعا عقلم بجایی قد نمیده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)