سلام.
نه اجازه نده.... حتی اگه قرار باشه تا اخر عمرت مادر شوهرتو تحمل کنی....میدونی چرا؟ الان میگم:؟
من همیشه میگم در قبال چیزی که میخوای بدی ببین چی میخوای بگیری؟ ارزشش رو داره یا نه؟
شما الان تو یه مرحله هستید که شدیدا تقابل بین عقل و احساس رو میشه حس کرد:
الان از روی احساس : اینکه بلاخره صاحب خونه میشی قبول میکنی همسرت ازدواج کنه... و فردا: هیچ تضمینی بر این نیست که همسرت عاشق این خانوم نشه.... عشق یهو میاد.... گاهی دلیل هم سرش نمیشه حتی اگه به گفته شما قد کوتاه و ... باشه. و فردا هرروز هزار بار ارزو میکنی که کاش تو همون خونه بودی با همون مشکلات اما همسرت فقط تورو دوس داشت.
فردا بچه ات بزرگ میشه بهت میگه با کدوم حق باباشو تقسیم کردی>؟؟؟؟.... و همون مرد بلاخره خسته میشه.... شما وارد رقابت با یه زن دیگه میشی.... و اون زن بخاطر دارایی که داره قطعا یه پله از تو بالاتره قصد ناراحت کردنتو ندارم. اما بیاید قبول کنیم مردها بیشترشون عقلشون تو چشاشونه همونطور که یه سری از زنها همینطورن.. (من قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم).... وقتی ببینه یکی چپ و. راست بهترینارو براش فراهم میکنه خب قطعا هوای اونو بیشتر داره....
و بعد تنهایی میاد....کم کم افسردگی خودش رو میرسونه... یه روز شوهرت با اون یه روز با تو.... یه زندگی نباتی پوچ.... به چه قیمتی اخه؟؟؟؟
من شکر خدا هیچوقت تو زندگیم کمبود مالی نداشتم اما خداشاهده (البته خدا اون روزو نیاره) حاضرم از تنهایی بمیرم حتی خودم برا زندگیم بجنگم... حتی تحمل نداری رو کنم اما چیزی که دوسش دارمو با کسی شریک نشم....
این یک بعد از قضیه بود که مربوط به شما بود :
و اما بعد دیگه"
یه کینه و نفرت دیگه بین دو تا زن.... دوباره کشمکش ها.... و از همه مهمتر بازی با احساس یه زن.... اونم هرکی که هست گناه داره.... خیلی از زنها متاسفانه بیش از حد احساساتی هستن. و این احساس چه ها که با زندگی افراد نمیکنه...... تا حدی که یه سری رو تا قبول کارهای نامعقول پیش میبره...
این اشتباهه محض هست. خونه به چه قیمتی؟ بازی با احساسات سه نفر؟ خودت همسرت اون خانوم؟ به جای این کارا استین بالا بزن.... خودتم یه جا مشغول به کار شو... کار کردن اصلا ایراد نیست... خیلی ها رو میشناسم تا 5 سال پیش هییچی نداشتن. الان طرف چندتا خونه و یه ماشین دویست سیصد میلیونی زیر پاش هست. چون نه با احساس کسی بازی کرده.
نه خدارو فراموش کرده....
بلند شو..... به جای این کارا به فکر چاره باش برای ساختن دوباره اون زندگی... یه خونه کوچیک اجاره کن... خودتم پا به پای شوهرت کار کن.... خدا بزرگه ... بهت قول میدم اگه خدا رو تو زندگیت حس کنی بلند شی و ازش کمک بخوای. و خودتم تلاش کنی یکی دوسال دیگه بهترین جای زندگی د اری قدم میزنی"
میدونم برای اون زن هم خیلی سخته..... الابته اگه احساسش واقعی باشه نه فقط صرفا در اومدن از تنهایی"
شما میتونی با اونم دوستانه صحبت کنی... بگی این کار درست نیست و هردومون وسط تلف میشیم.... دلایل بیاری براش اونم قطعا زن عاقلی هست... میفهمه...
گفتی مادرت زن عموت " تجربه هوو داشتن"
فقط یه بار دو روز از زندگیتو بذار پای اینا با هرکدوم جدا جدا" ببین واقعا راضی بودن؟؟ ببین اون روزی که شوهرش پیش زن دیگه بود چه حالی داشت؟؟؟
ببین الان چه حالی داره؟ حاضره برگرده و یه مشت حرف پوچ رو تحمل کنه... و در ازاش همسرش رو داشته باشه؟؟؟
....
تنها راه حل اجاره کردن یه خونه و کار کردن خود شماست.... نیازی به بزرگ کردن مساله نیست. من معنقدم به جای زانوی غم بغل کردن باید زندگی رو از نابودی نجات داد....
من مجردم .... اما اونقد ادم مغروری ام حاضرم از درد بمیرم اما چیزی ک دارمو با کسی شریک نشم....<<<<<<
...
الان شما داغی نمیفهمی... اون درد زندگی هم رو دوش مادرتون بوده.... شما دو زنه بودن رو تجریبه نکردی. بیچاره مادرت شبا تو تنهاییهاش اشک ریخته.... نه شما....
اون هرروز هزار بار اه حسرت کشیده نه شما.... اون هنوزم غم داره نه شما.....
عاقل باشید. تو این زمونه عقل داشته باشی به بهترینا میرسی"
بهرحال قصد جسارت یا اذیت نداشتم. خواستم کمکی کرده باشم. در پناه حق![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)