سلام.امیدوارم بتونم از راهنمایی هاتون استفاده کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم.
شوهرم خیلی بد رانندگی میکنه.خیلی وحشتناک.حتی سرعت بالا تو لاین مخالف.
کل فامیلای اونا و فامیلای ما حتی میدونن که رانندگیش وحشتناکه.امروز خارج شهر داشت رانندگی میکرد که بیایم خونه مامانم اینا.
حالا تو لاین مخالف میرفت؛لایی میکشید.وسط کامیونا میرفت.من از ترس گریه ام گرفته بود.هر چی میگفتم آرومتر برو گوش نمیداد.بعد یه ماشین از پشت بوق زد که شوهرم بره کنار.شوهرم کنار کشید ولی بعدش عصبانی شد از اینکه اون مرده چرا براش بوق زد شیشه رو پایین کشید کلی فحاشی کرد.براش لایی میکشید.رفت جلوش یه دفعه ترمز میکرد.خدا رو شکر اون مرده اهمیت نداد و به رانندگیش ادامه داد.بعد هم وقتی پلاک ماشینش رو دید از همشهریهای منه کلی بد و بیراه به ماها گفت.من چیزی نگفتم.چون دیدم خیلی عصبانیه و شاید اوضاع بد تر شه.
آخرا که دیگه داشتیم میرسیدیم جای بدی سبقت خطرناک گرفت.پلیس نگهش داشت.جریمه ش کرد.بهش نمره منفی داد.بعد اومد به من گفت به من پول بده به پلیس بدم.منم گفتم تو کیفم ندارم.
بعد گفتم آخیش خوب شد که جریمه شدی.دلم خنک شد.میدونم الان میگید نباید این حرفو میزدی ولی واقعا تو اون چند ساعت به گریه رسیده بودم.
بعد هیچی اومدیم و اومدیم نزدیک ده کیلومتر اونورتر داشتیم حرف میزدیم یک دفعه چنان دادی کشید سرم که اصلا نفهمیدم برا چی داد زد...
بعد شروع کرد تو ماشین به زدنه من.انقدر زد زد زد تو صورتم؛تو سرم.تو دهنم که حد نداشت.
اینم بگم من خیلی در برابرش ریزه میزه م.
بعد خیلی داشت میزد منم ترسیددم.گفتم باشه بس کن دیگه.نکن انقدر.ولم نکرد.من از درد گریه م گرفته بود.یه دفعه یه پلیس دیدم داد زدم آقا کمک....
کمک...
پلیسه سرش رو بلند کرد سریع شماره پلاک رو نوشت.بعد این عوضی تندتر رفت.بهش گقتم وایستا وایستا.انقدر گفتم نگه داشت.سوییچ رو گرفتم گفتم پیاده شو.برو خونتون.منم میرم خونمون.
من پیاده شدم که بشینم پشت فرمون.اونم پیاده شد انقدر زد زد با لگد با دست با مشت....
دیگه مردم گفتن ول کن آقا.
بعد منو پرت کرد تو ماشین.گازش گرفت اومد سمت خونه مامانم اینا.یه جا نگه داشت گفت برو دست و صورتت رو بشور .من نرفتم.دوباره گفتم برو خونتون.
نرفت.منو آورد دم خونه مامانم اینا.اومدم بالا به مامانم گفتم.اون پایین وایستاده بود.
.مامانم گفت تو حق نداشتی چنین کاری کنی و این حرفا.همون موقع خواهرش زنگ زد به خواهرش جریان رو گفتم.گفتم حرف اول و آخر من طلاقه.خواهرش زنگ زد و باهاش داد و بیداد کرد.اونم نشست تو خونمون .با مامانم حرف زد.بعد گفتم برو بیرون.نرفت.گفت میخوام با بابات حرف بزنم.رفت بیرون و آخر شب اومد.بابام صبح باهاش حرف زد و گفت چی شده؟
و اونم گفت.گفت من به حرفش گوش نمیدم و من وقتی ازش میخوام بچه دار شیم موافقت نمیکنه.
بابامم گفت شما خودتون الان مشکل دارین ؛بچه دار شین؟بابامم بعد گفت:اینجوری که نمیشه.دفعه چندمه که روش دست بلند میکنی.تو نمیتونی عصبانیتت رو کنترل کنی.
بعد منو صدا زد و گفت سحر تو نظرت چیه!
من گفتم من خیلی بهش فرصت دادم.همه کار برا زندگیم کردم.هر روشی که مشاور روانشناس روانپزشک گفت انجام دادم ولی اون اصلا همکاری نمیکنه.منم از توهین فحاشی کتک خسته شدم.من میخوام جدا شم.
بابام گفت تصمیم گیری به عهده سحره.
الان دو هفته اس خونه پدرم موندم.مادرش بهم زنگ زد و گفت اون نادونی کرده؛تو ببخش .تو بزرگواری کن برگرد ولی من گفتم راستش من تصمیم به جداییه.
خیلی اصرار کرد مجبور شدم بگم باشه فکرامو میکنم.
تصمیمم طلاقه.نمیدونم از پسش برمیام یا نه!








علاقه مندی ها (Bookmarks)