سلام به عاشقان عزیز
ازاونجایی که من حال جسمی ام خوب نیست وبه دنبالش حال روحیم هم همینطور،باهمسرم خلوتی داشتیم وگریه های من توی بغل همسرم...
فردای اون روز یعنی دیروزهمسرم عصر تماس گرفت وگفت افطار چیزی درست نکن میریم بیرون،که اومد رومنو برد به جایی که دوران نامزدی رفته بودیم ویه نوستالژی قشنگ رو واسمون ساخت ودوباره امروز خونه موند وبدون اینکه من ازش بخوام وقتی دید دارم کارهای خونه روانجام میرم بیدارشد کلی کمکم کرد ونزدیکهای ظهر بود که هردومون بازبون روزه دیگه بیهوش شدیم!ومن خیلی خیلی ازش تشکرکردم،اگه کمکم نمیکرد من اصلا حوصله پیدانمیکردم کارهای عقب افتاده روانجام بدم.
یک دنیا ازش ممنونم![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)