سلام غزاله عزيزم خوبي؟
راستش وقتي ماجراي تو خوندم ياد خودم افتادم
منم يه روز مثل تو فكر مي كردم يه زماني من با كسي دوست بودم كه عاشقانه دوسش داشتم و به هر دليلي رابطون خراب شد اون موقع ها من مشكلمون توي اين تالار مطرح مي كردم و بچه ها راهنماييم مي كردند همشون مي گفتند مواظب خودت باش چون راهتو اشتباه داري مي ري مي دوني به خودم چي مي گفتم مي گفتم بچه ها متوجه نيستند كه من چقدر دوسش دارم و نمي تونم ازش جدا بشم اوناي جاي من نيستند كه دركم كنند بين من و اون هر چي بود تموم شد حالا دارم مي فهمم كه حق با بچه ها بود اگه من ادامه مي دادم الان نابود ميشدم
تو كه قراره ديگه نبينيش برات بايد راحتر باشه كه فراموشش كني من چي كه با هم توي يك جا كار مي كرديم و هر روز مي ديدمش ولي با اين وجود تونستم با خودم كنار بيام روزاي اول خيلي سخت بود خيلي ولي الان راحت ترم الان وقتي از كنارم رد ميشه برام با يه آدم معمولي فرقي نداره الان مي فهمم كه لياقت من خيلي بيشتر از اين حرفا بود البته اون متاهل نبود مجرد بود ولي فهميده بودم كه با چند نفر ديگه دوست بود و اين چيزها بينمون رو خراب كرد اون موقع از بس دوسش داشتم به اين چيزها اهميت نمي دادم و مي گفتم درست ميشه بچه راهنماييم كردن كه دارم اشتباه فكر مي كنم و الان مي فهمم كه راست مي گفتند.اين چيزها بعدا" برات اهميت پيدا مي كنه فكر مي كني مي توني با قضيه كنار بياي چند وقت كه بگذره و همه چيز عادي بشه اون وقت نمي توني تحمل كني كه همسرت با چند نفره اينو مطمئن باش
ما آدمهاي زميني هر چيزي برامون ممكنه اگه بخواهيم بهش مي رسيم پس تو هم سعي كن همه چيزو رو. فراموش كني مي دونم سخته ولي غير ممكن نيست موفق باشي گلم