سلام.
مدتیه این موضوعی که میخوام بگم داره عذابم میده و تقریبا منو نسبت به زندگی دلسرد کرده. مخصوصاً که شرایط کاریم جوریه که از خونه دورم.
من سال 92 با خواهر دوستم ازدواج کردم.
قبلا ازدواج کرده بود. اول که فکر کردم عقد بودن اما بعدا مشخص شد که عروسی گرفتن و.....
دو سال با هم زندگی کردن و بعد جدا شدن. با توجه به علاقه ای که داشتم به این موضوع به طور دقیق نگاه نکردم. میگفتم برام مهم نیست. ازش سوال نمیپرسیدم.
از ازدواج قبلیش 8 سال گذشته بود.
اما یه نقطه کور در ذهنم موند. دنبال اسم شوهرش افتادم تو شبکه های اجتماعی دنبالش گشتم. بی علت. فقط میخواستم ببینم کیه.
یه مدته که مدام توی ذهنمه. تصور اینکه با یک نفر دیگه رابطه داشته و اتفاقات اولین نزدیکی و تکرار های بعدی و.... بهر حال دو سال مدت کمی نیست. نمیدونم چرا اون موقع دقیق تر فکر نکردم و تصمیم نگرفتم.
الان وقتی میخوایم نزدیکی کنیم حس و حالی ندارم. از روی اجبار اینکارو میکنم. هیچ بر انگیختگی در من بوجود نمیاد.
یه بچه سه ساله دارم و از ایندش میترسم که بدون مادرش چی میشه.
اما دیگه انگیزه ای برای ادامه زندگیمون ندارم.
با اینکه مشکل خاصی هم نداریم.
اگه برمیگشتم عقب هرگز این ازدواج رو قبول نمی کردم.
خلا هایی که توی ذهنم ایجاد شده و مانع تمرکزم شده.
واقعا ناراحتم.
به اونایی که دنبال ازدواج با کسی هستن که قبلا تجربه زندگی داشته پیشنهاد می کنم با دقت زیادی رسیگی و تحقیق و تصمیم گیری کنن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)