ممنون امید عزیز از اینکه در این مسیر کمکم میکنید.
خب من بی حوصلگی و یکم بدخلقی رو پرخاشگری حساب نکردم. ناراحتی ای که همون لحظه بروز ندم هم دارم مثلا جایی باشم نتونم به شکل عصبانیت بروزش بدم ممکنه حتی دو سه ساعتم تحمل کنم ولی بعدش باید سر یکی خالی کنم یا دیگه هیچ کسی نباشه آخرش باید چندتا مشت بزنم مثلا تو دیوار یا رو میز یا فرمون ماشین یا یه چیزی رو بشکنم خورد کنم تیکه تیکه کنم کلا یه چیزی رو داغون کنم تا آروم بشم. ناراحتی ای که فقط بشینم غصه بخورم و بعدش ناراحتی دود بشه فکر نمیکنم داشته باشم. چیزی واقعا یادم نمیاد.
- تازه عقد کرده بودم و تا چند ماه ذوق مرگ بودم.
- هنوز متوجه دروغگویی و پنهان کاری زنم نشده بودم و گناه دروغ برای من یه درجه از خیانت کمتره. فکر میکردم روراسته باهام.
- فکر میکردم رابطه مون عالیه و هیچ مشکلی با من نداره و منم توانایی خوشبخت کردنشو دارم خوشحال بودم از رابطه مون و مشکلات بینمون هم به نظرم کوچیک و بی اهمیت بود تا زمانی که به مشاور گفت راضی نیست خبر نداشتم از خیلی چیزا.
- برادرم تو کنکور جز رتبه های برتر شد و تا چند ماه فوق العاده خوشحال بودم.
- کارم سبک تر بود و چند تا پروژه با هم سرم نریخته بود
- یه کاری که چندسال پیش استارتشو زده بودم هفت هشت ماه پیش خیلی غیرمنتظره به سود افتاد
- نمیدونم چرا اون موقع انتظارات خانواده خانمم برام مهم نبود الان از اینکه تو تدارکات عروسی خیلی دخالت و امر و نهی میکنن عصبی میشم. اون موقع همین که منو قبول کرده بودن تا مدت ها باعث خوشحالیم بود.
اگه هیچ کدوم این اتفاقات خوب هم نمی افتاد و حتی مشکلاتی هم پیش می اومد من آدمی نبودم تو مشکلات بشینم غصه بخورم اینکه الان ناراحتی من به شکل کج خلقیه جدیده. قبلا بیشتر به صورت عصبانیت بود. به اون شکلی که مثلا مردم میشینن غصه میخورن و گریه میکنن بلد نیستم ناراحتی کنم دلم هم بخواد نمیتونم. شده به رفیقم گفتم ناراحتم دو ساعت رفتیم بوکس یا تیراندازی تا حالم بهتر شده.
برای اینکه قبلا میتونستم جلوی خیلی از رفتارهای نادرستمو پیش خانمم بگیرم فکر این رفتارها می اومد تو سرم ولی انجامشون نمیدادم ولی الان کنترلش خیلی سخت شده برام و دارم مرتب خراب میکنم. قبلا برخورد فیزیکی به این شکل غیر از یه بار که زدمش نداشتم. جای اینکه یه کاری کنم بهم نزدیک بشه دارم بدتر میترسونمش و فراریش میدم اونقدر که حس میکنم دوست نداره پیشم تنها باشه.
حالت ایده آل اینه که هم من بتونم خشمم رو مدیریت کنم و هم اون به حرف من یکم گوش کنه. اینجوری بشه خیلی خوشحال میشم.
ولی اگه فقط خودم هم میتونستم جلوی پرخاشگریمو بگیرم و کاراش دیگه اعصابمو بهم نمیریخت و میتونستم مثلا خونسرد و بی تفاوت باشم بازم فکر میکنم خیلی موفقیت آمیز بود.
آره زیاد. برام مهم نبوده. کاری نکردم واکنش خاصی هم نشون ندادم. پدرم که زیاد براش اهمیتی نداشت من درس بخونم بیشتر منو برای کار اینور اونور میفرستاد عصبانیتشم به ده و بیست من زیاد ربطی نداشت مودی بود برای انضباط ولی کتک میخوردم. مادرمم فقط میگفت نذار از مدرسه اخراجت کنن. بعد دوازده سالگی هم دیگه کلا کسی با درس و مشق من کاری نداشت برای خودمم خیلی مهم نبود دغدغه های دیگه داشتم پونزده سالگی به دلیل کمبود وقت میخواستم ترک تحصیل کنم معلم ریاضیم منصرفم کرد.
چرا میدونم کمال گرا هستم تو هر کاری جدی وارد بشم و هر پله ای که برم بالا بهترشو میخوام. همین درس خوندن وقتی تصمیم گرفتم کنکور بدم برام جدی شد و همینجوری پله پله که میرفتم جلو مهم میشد. از یه جهاتی کمال گرایی خیلی به زندگی من کمک کرد.
چرا میدونم تاحدودی مهار بچه نباش دارم. مجبور بودم به اختیار خودم نبوده و میدونم هم تو این سن نمیشه دیگه درستش کنم احتمال داره از اونور بوم بخوام بیفتم. راجع بهش تحقیق کردم این مدت.
نه به هیچ عنوان زندگی پدر و مادرمو الگو نمیکنم. چیز خوبی نبود که الگو بشه برام. فکر نمیکنم مشکل مهار موفق نباش داشته باشم درسته زدم این مدت رابطه مو منفجر کردم ولی اگه این مشکل رو داشتم باید جلوی موفقیت های دیگه مم میگرفت. بعدم اینکه من از کوچکترین موفقیت و پیشرفتی که توی رابطه م با خانمم پیدا میکنم حتی وقتی موقتیه بینهایت خوشحال میشم و ذوق میکنم. کسی که مهار موفق نباش داره نمیتونه از موفقیت احساس خوبی پیدا کنه.
- - - Updated - - -
تشکر خانم آنیتا
من هیچ مشکلی با خانمهای موفق و باهوش ندارم. ضد زن نیستم. شاید اگه خانم خودمم توانایی و مهارت بالایی در یک زمینه علمی داشت اجازه میدادم با یه سری شرایط بره سر کار. شاید البته مطمئن نیستم. و خوشحالم توانایی فکری خاصی نداره که من رو سر دو راهی بذاره.
رفتار من با پدرم قابل مقایسه نیست من به احساسات اطرافیانم اهمیت میدم با اینکه خودم احساسات چندانی ندارم ولی برام ناراحتی و خوشحالی دیگران مهمه. و اینکه من اصلا نمیخوام دل کسانی که دوستشون دارم رو بشکنم.
در مورد نافرمانی هم ببینید من آدم دیکتاتوری حتی در محیط کارم نیستم در مقابل حرف منطقی سر تعظیم فرود میارم و فرقی هم نمیکنه این حرفو زن بگه مرد بگه از من پایین تر باشه بالاتر باشه بچه چهارساله هم حرف منطقی بزنه به حرفش بها میدم. برعکسشم کسی که مدام احساسی با من حرف بزنه اعتبار حرفاش برای من کلا از بین میره احساسات جای خودشو داره. منظورم هم از منطقی حرف زدن لحن جدی و آمرانه و ژست بیخودی نیست اتفاقا ادب و احترام و نرمی کلام خیلی مهمه تا حرفی رو بپذیرم منظورم بیان یک مطلب با دلیل و منطقه. خانم من لحن بدی نداره حتی لحن فحش دادنشم انقدر دخترونه ست که آدم اصلا ناراحت نمیشه ولی دلیل و منطق نداره حرفاش. اینکه دلم یهو اینجوری خواست، فلانی گفت اینکارو بکن و مامانم گفت اشکال نداره برای من قابل پذیرش نیست و مشکل ایجاد میکنه بینمون.
میدونم زن های امروزی دیگه همه چیزو تحمل نمیکنن همین ترسناک میکنه همه چیزو. اگه اهل سازش بود خب من که قبول داشتم خشم من مشکل و بیماریه به جای تحریک اعصاب من میتونست کمکم کنه یکم باهام راه بیاد تا من این مشکل رو حل کنم. نه اینکه توی تهدید و استرس این باشم که دوباره یه ماه قهر میکنه یا میره به کسی میگه یا مهریه شو اجرا میذاره. میدونم یه ذره استرس میتونه مانع بدرفتاری بیشتر من باشه ولی حد بالای استرس و اینکه نگرانم از دستش بدم اثر عکس داره بدتر منو عصبانی میکنه. منظورم هم این نیست حق نداره از رفتار اشتباه من ناراحت بشه. منظورم اینه میتونست یکم سازش کنه کمتر منو عصبانی کنه یا من الکی هم عصبانی میشم با من یکی به دو نکنه حداقل بفهمه دست خودم نیست سکوت کنه اون لحظه. منتها یه چیزهایی میگه بدتر منو عصبی کنه.
اگر من میتونستم موقع عصبانیت به این فکر کنم که نبودش منو میکشه که کار به جاهای باریک نمیکشید. بعدش که خراب میکنم تازه به ترس از دست دادنش فکر میکنم و به تقلا می افتم چی کار کنم یادش بره.
داروها خواب آور بودن وگرنه شاید استفاده میکردم. حالا این دفعه رفتم دوباره میگیرم میخوره به عید چند روز وقت دارم بخوابم.
چی کار باید بکنم که لطافت پیدا کنم نه دیگه خودم بترسم از زندگی مشترک باهاش نه اونو بترسونم با عصبانیتم؟؟ ترس من یه چیز آبروریزی ایه که تا قبل اینکه روانشناس بگه اصلا متوجه شدتش نبودم
مراقبه هم نمیدونم چرا باعث آرامشم نشد. نفهمیدم چاکرا و نور قرمز و سبز درخشان و دنبالچه چیه. یه جوری بود کلا شاید چون یهو از وسط کار یه ویس رو گرفتم گوش کردم برام عجیب بود.









علاقه مندی ها (Bookmarks)