سلام دوستان عزیزم
دلم گرفته بود...خیلی دلم میخواست بشینم و یک دل سیر گریه کنم...اما نمی شد ...پس نوشتم :
گنگم ...پریشانم...نمی دونم چه باید کرد...جلوی چشمم همه چیز با سرعتی باور نکردنی فرو می ریزد و می رود و من هیچ کاری از دستم بر نمی آید ...هیچ کاری ...
همین دیروز بود که خیابان ولیعصر آن قدر نور باران بود...صدای نفس هایش چه قدر آرام و هیجان انگیز بود و من در پوستم نمی گنجیدم ...قهرمانم در کنارم راه می رفت و داستان های عجیب تعریف می کرد من گاهی در مسکو گاهی در کنار جنازه مومیایی لنین و گاهی روی ولگای یخ زده ایستاده بودم و لبخند می زدم ...او همانطور تعریف می کرد از شب های دراز زمستانی و سرمای استخوان سوز ...پالتویی که نمی گذاشت سرما به استخوان بزند ...من محو کلمات او بودم ...همه چیز آن قدر مقدس و اثیری بود که گاهی فکر میکردم همه اش یک رویاست ...با هم چه خانه هایی که ساختیم ...چه سفرهایی که رفتیم ...با هم ...روی همان نیمکت رنگ و رو رفته پارک ساعی ...همانطور که از سراشیب پارک جمشیدیه بالا می رفتیم ...همان طور که من شتابزده ویترین شیک بوتیک های خیابان ولیعصر را می دیدم ... و او کنارم بی وقفه حرف می زد ...و من هی غرق می شدم هی غرق میشدم ...اصلا همان جا بود که فهمیدم طی این همه سال آدم بی ایمانی بوده ام...تازه فهمیدم که مومن شدن یعنی چی ....من به او ایمان آوردم ... مسیح من بود و من حاضر بودم صلیب سنگین افکار او را تا آخرین جلجتایی که میشناختم بر دوش بکشم ...تا شاید تقدیس شوم ...
و بعد ...زمان گذشت ...زمان گذشت فروغ عزیز و ساعت 4 بار نواخت....4 بار نواخت...گوشی تلفن همراهش روی اپن آشپزخانه بود ...و زری و مسعود که با صدای بلند صحبت میکردند ...من مابین ظروف کریستال و کاردهای میوه خوری گم شده بودم ...چای عطر خوبی داشت ...عطر به تازه ...چای را سرکشیدم همانطور که با زری صحبت می کردم همانطور که جرعه جرعه چای را سر می کشیدم ....همانطور که حرف های مسعود را می شنیدم ....همانطور که با دخترم صحبت می کردم ...ناگهان همه چیز ویران شد ...زمان ایستاد و بعد من در خیابان ولیعصر بودم ....درختان برگ نداشتند ....برهنه بودند ....و سرما....سرمای سخت استخوان هایم را می شکست ....من شال بافتنی کرم رنگ سر کرده بودم ...و دستهایم را ها می کردم ....اما او در کنار من نبود ....چشم گرداندم ...آن جا بود....کنا ر آن مجسمه های غمگین ....روی پله ورودی پاساژ صفویه ایستاده بود... پیراهن تابستانی به تن داشت ....سردش نبود ...آن جا که او ایستاده بود درختان سبز بودند و پر از برگ ...نور آفتاب چهره اش را روشن کرده بود ...ریش هایش را پاک تراش کرده بود ...و به موهایش سرم مو زده بود ...چهره اش دلم را به درد آورد ....
انگار تا پارک وی را پیاده رفتیم ...او جلو می رفت ...و من پشت سرش قدم بر می داشتم ...نمی ایستاد تا من به او برسم ...تند تند می رفت ...انگار که دنبال کسی بگردد ...تند تند قدم بر می داشت ...و من به حالت نیمه دو به دنبالش می دویدم ...زنگ دریافت پیام گوشی موبایلش به صدا درآمد و بعد ال سی دی بزرگ چهار راه پارک وی پیامی که برایش آمده بود را نشان داد...من همان جا نشستم ... فلج شده بودم ... او جواب پیام را داد...اصلا اهمیت نمی داد که همه مردم ...همه آن هایی که پشت چراغ قرمز منتظر بودند ...مردم توی پیاده رو ها ...توی فروشگاه ها ....داشتند پیام هایش را می خواندند....لحنش عوض شده بود....او نبود...کلماتش فرق می کرد...جور دیگری مینوشت ...جور دیگری حرف می زد ...جور دیگری ناز می کشید ...جور دیگری بود..








علاقه مندی ها (Bookmarks)