سلام دوستام مهربونم....کاش میشد دست تک تکتون رو به گرمی فشار بدم و ازتون تشکر کنم که نگران حالم هستین...
نمیدونم چرا از همسرم بیزار شدم..حوصله اش رو ندارم.انگار فقط واژه "سقط" رو یاد گرفته و مدام تکرار میکنه.بهش گفتم باشه فقط یکم فرصت بهم بده کنار بیام با خودم.اما حس میکنم دارم خودمو گول میزنم و اونم میدونه.واسه همین اصلا از اینکه من یکم نرمش نشون دادم استقبال نکرد.گفت الکی میگی و تا منو نکشی دست بردار نیستی.امروز که عصبانی شد و داشت میرفت بیرون دستمو گذاشتم رو دستگیره در و گفتم نمیذارم بری.سرده و لباست کمه.حداقل صبر کن کاپشنتو بیارم..دستشو گذاشت رو دستم که رو دستگیره در بود و فشار داد...همیشه وقتی ازش دلخور میشدم دستشو که فشار میدادم تواوج دلخوری میخندید و میگفت دیدی هنوز دوستم داری...اینکه دستمو فشار میدی یعنی هنوز دوستم داری.این کارش امروز داغونم کرد..انگار تلنگر بود بهم.چه کنم.خیلی خیلی مستاصلم بچه ها.خیلی فشار بدی رومه...
دنیا جان
منو بردی به دوران های سخت زندگیم که چدر این دعا ارومم میکرد...ممنونم ازت.شاید مثل وسیله ای بود که مدتها بود گمش کرده بودم و حالا پیداش کردم و چقدر به درد بخور و عالی بود.پرینت گرفتم و گذاشتم کنار تختم که هر شب بخونم.واقعا خودم میدونم اون مریم همیشگی نیستم ..اما منم یه انسانم با صبر و تحملی معمولی.شاید یکم بیشتر به خاطر گذشته و مشکلاتم.
فرشته اردیبهشت عزیز
دلم میخواد مثل یه زن قوی بایستم و بگم با قدرت پا رو احساسم میذارم و این کارو میکنم.اما نمیدونم چرا نمیتونم.بخدا میفهمم همسرم شرایط خوبی نداره.درک میکنم حالشو.ولی من یه زنم.یه زن زجر کشیده با احساساته خودش.زنی که تو زندگی قبلیش همه جور سختی رو تحمل کرد و فکر میکرد که با شروع یه زندگی جدید میتونه روزهای بهتری رو بسازه..من دوست داشتم طعم خوشبختی رو بچشم..مثه این همه زن که مادر میشن در بهترین شرایط و کنار همسرانشون...
اویژه جان
بله.دکتر ها رو دیدم و غیر از یکیشون که کمی امیدواری داشت بقیه میگفتن سقط بهتره.یکیشون هم گفت اول و اخر سقط میشه این بچه چه تو بخوای چه نخوای و من گفتم ترجیح میدم خودش سقط بشه .به همسرم گفتن باید یکسری برگه امضا کنه که اونم فعلا زیر بارش نرفته.حضور روانپزشکا هم همون طور که گفتم فقط برای اماده سازی روحی من برای سقط هستش و نه چیز دیگه ای.دکتر زنان گفت که رشد جنین تا این لحطه عادی بوده .اما معلوم نیست به همین منوال پیش بره.اویژه جان اون قسمتم که مال من نبودو خوندم ! دقیقا هم درست بود چون پلاکتام روز به روز داره کمتر میشه .و همه ترس دکترها از اینه که موقع زایمان من بخاطر خونریزی بمیرم.حتی همین الانشم میگن کوچکترین خونریزی برات خطرناکه.امروز هم خون دماغ شدم دقیقا لحظه ای که با همسرم داشتم جر و بحث میکردم و تا یکساعتی خونش بند نیامد.همه گردن و گلو و تا داخل لباسام شده بود خون.سرامیک کف اشپزخونه سینک دستشویی و ...همه جا خون بود و انقدر همسرم محکم بینیمو فشار میداد که از دردش اشکام میامد.
اویژه جان وقتی دکتر میگه خودش سقط میشه و اصلا این بارداری نباید شکل میگرفت، خب چرا منتظر نمونم خودش سقط بشه؟
بی نهایت دوست خوبم
برام خیلی با ارزش بوده که احساسامو درک کردی.اصلا با همسرم مشاجره نمیکنم.چون اصلا اهل بگو مگو نیستم.از اول هر وقت بحثمون شده یا اون کوتاه اومده یا من و قضیه کش دار نشده.این اولین باره این قضیه انقدر داره کش میاد.ممنون.فیلم رو حتما میبینم.
فکور عزیزم
واقعا هیچ جوابی برای حرفای منطقیت ندارم....
- - - Updated - - -
برادر خوبم اقا حامد
ممنون که دوباره بهم سر زدین...حتما یه وقت میگیرم و صحبت میکنم.من میگم خدا معجزه میکنه...این همه معجزه کرده.واسه خودمم خیلی معجزه کرده.تو زندگیم.چرا همش چشمم به دهن دکترا باشه که هرچی بهم میگن انجام بده...مگر نه اینکه این کار یعنی من توکل به خدا ندارم.مگه خدا قدرت لایزال نداره؟مثلا خدا بیشتر میدونه یا پروفسور سمیعی؟ مگر نه اینکه بهترین دکترها در محضر خدا بنده ضعیفی بیش نیستن؟پس من چرا خدا رو رها کنم و به دکتر ها اکتفا کنم؟
توروخدا اگر کسی میتونه جواب بده بهم
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
علاقه مندی ها (Bookmarks)