سلام مجدد به همگی دوستان
خاله قزی .مریم و Happy girlجان راهنمایی هاتون خیلی بدردم خورد از همتونم منونم
مریم جان حتما فیلم هارو دانلود میکنم
دوستان الان مشکل عمده ای ندارم فقط خانوادش هستن
من باخواهربزرگش مشکل دارم ایشون دیشب به ما زنگ زدن گفتن بیاید اینجا حالا من قبلش به همسرم گفتم بریم بیرون گفت نمیتونم و حوصله ندارم اما تا خواهرش گفت اجبارم کرد و اصرار که بریم بعدشم بردم بیرون دور خوردیم و اومدیم که خواهرکوچیکش خیلی پررو گفت منم میام و بردیمش خلاصه بهش گفتم من قرار شد فقط عید به عید یا دعوتی خونش برم ولی بخاطر تو میام
امروز ظهر من ناهارم نیمه اماده بود که خواهرشوهرم محرد اومد بالا گفت مامان از خونه اجی زنگ زده گفتم خب گفت باید به داداشم بگم کجاس گفتم تو اتاقه دراز کشیده بعد رفت بش گفت گفتن بیاید اینجا ناهار منم همسرم که بهم گفت بهانم رو غذام گذاشتم و گفتم برنجم نیمه دم هست خاموشش کنم خراب میشه اینهمه غذا درست کردم بعد همسرمم طبق معمول نه که شنید گفت بعد بگو چرا جایی باهام نمیای خب معلومه نمیام(اخه قبلا هم همینطور بود هر جا خانوادش بگن و هر چی بگن میدوه ولی اگه مثلا خواهر من بود و میگفت بیاید و....خیلی راحت میگفت نه من نمیام بگو نمیایم حالا ه چقدرم التماسش میکردم نمیومد بخاطر این مسئه دیشب بهش گفتم ببین من بات میام تا جهنمم باشه میام ولی اگه تو بودی نمیومدی سر همینه که این حرف رو زد)
الانم ناهارمون رو خوردیم اون تو اتاق رفت بخوابه منم تو این یکی اتاقم تغییر رفتارش رو متوجه میشم
نمیدونم یعنی انقدر اونا براش مهمن ؟بیشتر از من؟من هیچکس رو جز خودش ندارم پس چرا اومد دنبالم ؟چرا بهم گفت تو باشی هیچکس نباشه؟
خیلی بهم ریختم دیگه از این اوضاع زندگی اینجا که انگار فقط من باید هر چی بگن بگم چشم و انجام بدم و اگه بگم نه اینجور میشه و بازخواست میشم خسته شدم هر چی هم زور میزنم نمیشه از اینجا رفت تازه متوجه شدم مادرش خونه رو نمیفروشه و نمیخواد پسرش ازش جدا بشه ....
بگید چکار کنم؟؟همسرم درک نمیکنه که شاید گاهی نه بشنوه که هر وقت اونا گفتن دقیقه ۹۰نباید بدویم
اها اینم بگم که وقتی نه گفتم رفت پایین و تلفن زد به خانوادش من از تو پنجره اتاق صداش زدم گفتم بخوای اماده میشم بریم گفت نه لازم نیست بعد که اومد بالا گفت میزاری یچیزی به خرابی بکشه بعد میخوای انجامش بدی؟گفتممگه چکار بدی ازم سر زد که میگی به خرابی بکشه گفت چون من دیگه زنگ زدم گفتم نمیایم گفتم تو ۳۰ثانیه رفتی و زنگ زدی و اوکی کردی ک نمیایم؟گفت لره گفتم اوکی حق باتوئه بیخیال
درباره سفر هم چهارشنبه حرکتمونه و داریم میریم و همسرم گفت اونجا میگردیم و خوش میگذرونیم
Happy جان منظور مریم با شما نبود من خودم متوجه شدم که با کی بودن تامیک رو بخونی متوجه میشی عزیزم وگرنه شما اصلا چیز بدی به من نگفتی برعکس راهکارهات مفید هم بود
امروز بهم ریختم تو اتاق گریه میکنم نه خانواده ای دارم نه سراغمو میگیرن حس تنهایی داره خفم میکنه همسرمم که فک میکردم تکیه گاه و حامیمه اینجوری بام تا میکنه ....فقط خدارو دارم و بس دلخوشیمم شماها هستین که با حرفاتون بهم امید و انرژی میدید و آرومم میکنید
نمیدونید وقتی میام نظراتتون رو میخونم چقدر حالم خوب میشه و بهم انرژی مثبت منتقل میشه انگار محکمتر میشم و ر از امید که بالاخره زندگی منم خوب میشه و میتونم بسازمش







فقط خدارو دارم و بس دلخوشیمم شماها هستین که با حرفاتون بهم امید و انرژی میدید و آرومم میکنید

علاقه مندی ها (Bookmarks)