سلام دوستان عزیز
چند وقتیه میام تو این انجمن مطالبو میخونم واقعا دوستانی که نظراتون. میذارن دستشون درد نکنه.
من خودم بعد ماه رمضون خواستگاری داشتم که به خاطر اینکه دانشگاهم هنوز تموم نشده بود نمیخواستم بیان خونمون.
بعد اینکه درسم تموم شد و با اصرار این خانواده اومدن خاستگاری .اینا اواسط تابستون اومدن خاستگاری. اوایل من با شرایط ایشون مشکل داشتم یکی اینکه کنار پدر و مادرشون زندگی میکردن البته تو واحدی جدا. دوم اینکه کارشون به صورت رسمی نبود. اما با گذشت زمان و آشناییکه ایجاد شد متوجه شدم از نظر اخلاقی دقیقا همون چیزی هستن ک من میخواستم . بعد از مدتی من تصمیم داشتم جواب نه بدم ولی بنا به دلایلی خواستم بیشتر آشناا بشیم.
ایشون اصرار داشتن که دو ماه برای آشنایی کافی بوده و عقد رو زودتر بگیریم که من مخالفت کردم و گفتم که عقد بمونه برا بعد ماه صفر. خانواده ایشون خیلی اصرار کردن برا نشون و این حرفا. که من مخالفت نکردم که کاش میکردم.
اوایل هیچ حسی به ایشون نداشتم با گذر زمان بهتر شدم ولی بعضی مواقع حس میکنم اشتباه کردم و این فرد برا من مناسب نیست. از یه طرفی هم احساس میکنم دیگه هیچ راه برگشتی هم ندارم
به طرز وحشتناکی ایشون با احساس هستن و وابسته شده ولی من در حد ایشون نیستم. ایشون اصرار دارن هر روز همو ببینیم ولی خب من به دلیل کارم و اینکه دوست دارم کلاسای زیادی برم و قت نمیکنم .و ایشون ناراحت میشن.
بعضی اوقات خیلی حس خوبی بهشون دارم وولی مواقعی میشه کاملا بی حس یا اصلا بدمم میاد از بعی رفتاراشون.
خواهشا کمکم کنید
اعصابم واقعاا خرد شده . خیلی سردرگمم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)