نقل قول نوشته اصلی توسط maadar نمایش پست ها
سلام شاپرک جان

امید وارم هنوز تو خونه خودتون باشید و یا تا شوهرتون نیومده برگردید یه خونه.

قطعا شوهرتون اشتباهاتی دارند ولی مشکلات مسیله ساز اساسی از خود شما سرمیزنه.

شما حالتون خوب نیست. نیاز به کمک اساسی دارید. دارودرمانی کمک میکنه همون طور که مدتی هست دعواها کمتر شده ولی درکنارش باید روان درمانی هم باشه. فورن برای تکمیل درمان اقدام کنید وگرنه به خودتون و همه اطرافیان واز همه مهمتر به دخترتون اسیب میزنید.

با این حال شما هرکسی سرد و دور میشه ازتون. شوهرتون هم خودش رو زده به بیتفاوتی تا شاید کمتر درگیر بشید.
شوهرتون با کار خودش رو مشغول میکنه و خودش رو از خونه دور میکنه .
شما دارید به اطرافیانتون اسیب میزنید.
نیاز به درمان دارید.
شما خودتون رو دوست ندارید اون وقت میخواهید که دیگران شما رو دوست داشته باشند. عزت نفس و حرمت نفستون خیلی پایین هست. مهرطلب هستید و احتمالا افسردگی همراه با خشم دارید . البته اینها همه اش حدس هست که من گفتم ولی باید توسط یک روان درمان مجرب بررسی بشید تا مشکل شما مشخص بشه و درمان بشید وگرنه به اطرافیانتون و خصوصا دخترتون اسیب میزنید.

ایا داروهاتون رو مرتب استفاده میکنید؟
درمورد روند درمان و تشخیصی که داده شده و کارهایی که تا حالا صورت گرفته میشه بیشتر توضیح بدید؟
من قبول دارم حالم خوب نیست قبول دارم بیشترمشکلات ازطرف منه ولی چکارکنم اینهمه مشاوررفتم دکتررفتم یکی نتونست یه راه حل درست حسابی بهم بده
مثلا دکتری که ازپارسال تیرماه پیشش رفتم 3-4دوره داروهارو عوض کرد تااینکه این داروهایی که یک ساله مصرف میکنم روم جواب دادوقرارشد اینارومصرف کنم آخرین باربهمن ماه رفتم پیش دکتر وقراربودبعدازعیدیعنی توفروردین برم دوباره که من نرفتم وخودم داروهارو هی تجدید کردم وخریدم تااین یک ماه اخیر که روم اصلا اثرنداره والان 10روزی میشه که به کل قطعشون کردم
آخه دکتری که پیشش میرفتم هیچ کارخاصی نمیکرد شاید 7-8دقیقه هم کمتروقت میذاشت برای شنیدن حرفام
ازوقتی غذای کمکی دخترم شروع شدوغذانمیخورد من خیلی بهم ریختم هرباررفتم پیش این دکترپرسید مشکلت چیه ؟گفتم دخترم غذانمیخوره منوعصبی میکنه جوری حرف میزدوبرخوردمیکردکه انگار مسئله خیلی کوچیکه قبول دارم کوچیک بودولی ازنظراون دکتراگه ازنظرمنم کوچیک بودکه اینقدربهم نمیریختم
خیلی دلم میخوادبرای یه نفرحرف بزنم یه نفرکه درکم کنه ولی انگارهیچ مشاورخوبی نیست الانم دلم شدیدا میخوادبایه مشاورخوب صحبت کنم

درست میگی شما من خودمو دوست ندارم اعتمادبنفسم صفرشده همش فکرمیکنم بقیه ازمن بهترن ازوقتی چاق شدم به آدمای لاغرحسودیم میشه یایادزمانی میفتم که لاغربودم ومیتونستم همه چی بخورم وبازم هیکلم خوب باشه ولی الان نه ازهیکلم راضی هستم نه اراده رژیم گرفتن دارم 1هفته 10روزمیگیرم بازولش میکنم

دخترموکه دعوا میکنم بعدش به شدت عذاب وجدان میگیرم حس میکنم بدترین مادردنیام نمیتونم بهش غذابدم میگم حتما من مقصرم من یه اشتباهی کردم روش من اشتباه بوده پس چرا بچه های بقیه غذامیخورن

من پرازاحساس گناه وسرزنش هستم

نقل قول نوشته اصلی توسط Ye_Doost نمایش پست ها
به نظرم هر دو طرف در بوجود آمدن ااین وضعیت سهم دارید.

همسر شما نمی دونه چطور باید با خانمش رفتار کنه و به نیازهای روحی و عاطفی شما بی توجه است.
شما هم باید وضعیت روحی و مشکلات آقایان در خارج از خانه رو درنظر بگیرید. اینطور که فهمیدم شغل ایشون باید سخت باشه. شما باید یه مقدار کم توقع ترباشید و یه مقدار هم بلد باشید چطور ایشون رو به راه بیاورید. مستقیم یا غیر مستقیم بهش یاد بدید با خانمش چطور برخورد کنه. تا حالا شده در یه فرصت مناسب که سرحال و خوشه بهش بگید دوست دارم ازم تعریف کنی؟ نیاز دارم تحسینم کنی؟ گاه گاهی یه هدیه خیلی ارزون برام بگیری؟ البته با ظرافت و موقعیت سنجی باید بگید. مثلا ابتدا سعی کنید درباره مسائلی صحبت کنید که بهتون جواب بله بده. غرورش رو قبلا ارضا کنید طوری که نفهمه هندونه زیر بغلش بگذارید خلاصه اول افسارش رو بدست بگیرید بعد حرف اصلی رو تزئین کرده بهش بخورانید.
به دخترتان هم حسادت نکنید. رابطه آقا و دخترتان طبیعی هستش. دخترا بابائی هستند و پدرها هم به دخترها بیش از پسرها توجه می کنند. پس با خودتون مقایسه نکنید.

اگر خودتان این روش ها رو بلد نیستید بعضی خانم ها حرفه ای و فوق متخصص اند. همینجا یا در بین اطرافیان تان جستجو کنید و ازشون راهنمائی بخواهید. مشورت با "مشاور خانواده خانم" هم خیلی خوبه.

موفق باشید
من بارها به روش های مختلف خواسته هامو به شوهرم گفتم ولی شوهرم وقتی اوضاع زندگی آروم میشه دیگه بیخیال میشه انگارفقط براش این مهمه که توخونه دعوا نباشه خیلی زودحرفام یادش میره
میگه من مشغله ام زیاده این چیزا یادم نمیمونه
هرازگاهی انگار لازمه یادش بیارم حسادتشوتحریک کنم ابرازناراضایتی کنم بلکه یادش بیاد

البته مادیشب تاساعت 5صبح باهمدیگه حرف زدیم خواسته هامونوبهم گفتیم گله هامونم کردیم امیدوارم یادمون بمونه وبتونیم مراعات کنیم
ولی مشکل من بیشترازبقیه باخودمه ازهیچ چیزخودم راضی نیستم خیلی باخودم درگیرم هیچ چیزخودمو قبول ندارم