سلام- خوشحالم جایی رو پیدا کردم که میشه ناشناس و بدون خجالت درد دل کرد:

میگن خونه و خونواده آدم، پناهگاه و مامن آدمه... شنیدم خونواده آدم، آدمو تشویق و حمایت میکنند، محبت میکنند، باعث اعتماد به نفس و قوت قلب میشند... شنیدم اعضای خونواده با هم درد دل میکنند و هوای همو دارند... دیدم بعضی ها رو که خونواده هاشون همیشه و در هرصورت مثل کوه پشتشون دراومدن، حتی وقتی مقصر و گناهکار بودن... اما راستش برای من اینها مثل قصه و افسانس... هیچوقت همچین حس هایی رو توی خونوادم تجربه نکردم... برعکس همیشه ترس و اضطراب بوده... همیشه توسری و تحقیر و پرخاشگری و تنبیه و کتک و تبعیض و نیش و کنایه بوده و هست... دوتا برادر دارم: اولی سه سال ازم بزرگتره و دومی همسن (یعنی باهاش دوقلو ام)... از بچگی نفر آخر خونواده بودم... بی اهمیت ترین... همیشه بهترین چیزها اول از همه برای دوتا برادرم بوده... یادم هست از بچگی همشون به نوعی تحقیرم میکردند و هیچ حقی برام قایل نبودند... چون ریزنقش و لاغر بودم بهم میگفتند: مردنی، میمون، موذی و... همون اندازه که برادر دوقلوم محبوب بود، من منفور بودم براشون... همیشه حق رو به برادر دوقلوم میدادن و اگه دعوامون میشد اون با جسارت منو میزند چون ازم کمی درشت تر بود و حمایت مادر و پدرم رو داشت.... این تحقیرها و استرس ها و فشارها از من یه آدم ترسو و وسواسی و مضطرب ساخته... الان 28 سالمه... کماکان وضع مثل سابقه... برادرام خیلی خیلی بیشتر از من مورد حمایت مادی و معنوی پدر و مادرم بودند با اینحال همیشه اونهان که منت سرم میذارند...
نمیدونم شاید پیش خودتون بگید خیلی بچه ام که این حرفا رو میزنم... راستش من اصلا دوست ندارم کینه داشته باشم و با نفرت زندگی کنم اونهم از خونوادم... سعی میکنم اما انگار نمیشه... من باهاشون هیچ کاری ندارم، سرم تو کار خودمه، اما باز مورد آزار و خودخواهی شون قرار میگیرم...