دختری هستم در آستانه 29 سالگی ، حدود یک سال و نیم بود با اقایی ارتباط داشتم که یه سال ازم کوچیک بود وضع مالی اونا بهتر از ما بود
تو این مدت یه بار نشد بگه به پام بمون یا چیزی از این مسایل ....بعضی وقتا حرف ازدواجو میزد و بعدش میگف به درد هم نمیخوریم اخلاقمون عین هم هستش نمیشه ....منم که وابسته شده بودمو فک میکردم زمان همه جیو حل میکنه
اوایل تیرماه از این رو به اون رو شد که میام خواستگاری و از این حرفا ، منم که دوسش داشتم قبول کردم
ماه قبل همین روز اومدن خونمون ...مادر و خواهرش که ای کاش نمیومدن
از همه چیمون ایراد گرفته بودن از لباسایی که تنم بود از خونمون از نظافت خونه ....ایرادای بنی اسراییلی ...چون برای پسرشون یکی دیگه رو در نظر داشتن
پسره هم که هی دوره دوستی میگفت اخلاقمون هم اونو بهونه کرده بود بهم نمیخوریم
دو روز بعد رفتن خواستگاری دختری که از قبل براش در نظر داشتن و 10 سال از خودش کوچیکه .... نفهمیدم کی عقد کردن ولی عکسشونو دو هفته بعد خواستگاری تو اینستا دیدم
الان دقیقا یک ماه ازاین ماجرا میگذره ...هنوزم که هنوزه تو شک اینم چرا انقد راحت ولم کرد ؟ فقط دهنم به نفرینش باز نمیشه ....از اینکه عشقش انقد ابکی بود ...
سنم جوری نبود که بخوام تو این سن شکست عشقی هم بخورم ..لطفا راهکار بدین چطور میتونم این خاطره تلخو از ذهنم بیرون کنم