ممنون از همگي
ديشب من خواستم زود بخوابم ديدم همش صدا مياد رفتم ببينيم چيه داشت دنبال قرص ميگشت ميگفت معده ام درد ميكنه خودم رو نگران نشون دادم پشتش رو ماساژ دادم اولش خوب بود بعد دوباره بد شد گفتم ولم كن و رفت تو اطاق جدا خوابيد
انقدر مامانش پرش كرده كه بي محلش كن خرجي نده كاري به كارش نداشته باش
الان تو سرش جنگ بين من و مامانشه
اصلا دعواي خودمونو يادش رفته همش ميگه ازتون متنفرم
خيلي دارم فرسوده ميشم. دو تا قرص آرامبخش ميخورم ولي فايده نداره
آخه تا كي به اين وضع ادامه بدم
ميگه نه ديگه بهت خرجي ميدم نه كاري به كارت دارم
من اول خودم عصباني بودم بخاطر كارهاش ولي انقدر اين دست پيش گرفته من اصلا خودم يادم رفته
دلم ميخاد برم پيش خونواده ام ولي واي مامانم همش مقايسه ميكنه كافي يه قطره اشك بريزم بيچاره ام ميكنه