
نوشته اصلی توسط
هستی۲۳
سلام دوست عزیز....مرسی از راهنمایی هایی که کردین . و واقعا حق باشماس ماهواره نباشه شخصای دیگه..مثلا یکی دوبار دوس دختر دوران مجردیشو بهم نشون داد گفت مجرد بودم باهاش حرف زدم این از همون اول بهم میگفت ببا بامن ازدواج کن ..یبار توی مغازه بود منم باهمسرم داشتیم میرفتیم داخل مغازه یدفعه دیدم همسرم برگشت استرس گرفته بودش تعجب کردم واسه مردی تواین سن یبار دیگشم دیدیمش داخل مغازه شوهرم گفت مثلا فلانیو دیده اگه این زن من میشد نمیتونستم از پس مخارجش بربیام دختره خوشگلی بود قدش از من کوتاه تر و از من چاق تر زیادی بی حجاب و دماغشم عمل کرده بودچسبشو داشت..خخ.. یبارم توپارک دیدیمش باشوهرش عکس مینداختن شوهرم همینجوررر نگاهشون میکرد پلکم نمیزد ..بالاخره یه آدم تایه حدی میتونه تحمل کنه ...راستش همیشه دلم میخواسته همسرم منو تحسین کنه وقتی نگام میکنه دوست داشتنا تو چشماش ببینم ولی حیف.... وضع مالی خوبی هم نداریم که بخوام به خودم زیاد برسم و برم دکتر ..من الانشم با پس انداز خودم میرم دانشگاه..یه مدت رفتم سرکار پس انداز کردم ..البته ممنون میشم نرمشارو بهم بگین که خونه انجام بدم... ولباس خواب زیاد دارم یعنی رو جهازم بهم دادن..درجواب کمبود اعتماد بنفسم به کاربرای گلی مثل حیاط خلوت آوای بهشت باید بگم آره واقعا اعتماد بنفسم خیلی کمههههههه ... ولی مگه غیراینه که خانواده و همسربه آدم این اعتماد بنفسو میدن؟بابا که نداشتمو و مادرم بخاطر شرایط روحی که داشت من به چشمش زشت ترین دختر بودم اینم ازهمسرم... این خلا اعتماد بنفس شاید بخاطر خانوادمه شاید فک کنین با این اوصاف من خوشگل نیستم اما بودن کسایی که بهم گفتن خوشگلم حتی همین دیروز درخونه رو باز میکردم یکی از همسایه ها ازم پرسید خواهر ندارم میگفت خواهر به خوشگلی خودت نداری یا جایی که کار میکردم خیلیا ازم خواستگاری کردن ولی بعدش میگفتم متاهلم باناراحتی میرفتن ولی اون نگاه باعشق و تحسین همسرمو هیچوقت نداشتم ...البته بعد پنج شیش سال زندگی خودمم دیگه اون دختره احساساتی نیستم ..
علاقه مندی ها (Bookmarks)