میس بیوتی عزیزم سلام
متاسفانه این مدت دسترسی به نت نداشتم
تواین مدت با همسرم حرف زدم وهمه نگرانیامو گفتم خیلی جالبه که عین جملاتی که واسم نوشتی به همسرم گفتم گفت درکت میکنم این زندگی بدون استقلال واسه خودمم عذابه اما هیچ راه دیگه ای نمونده بود که پیش هم باشیم و بیشترهموببینیم،راستش نتونستم این احساس رو درک کنم تو دلم گفتم آرامش زندگی مستقل رو فدای چند ماه دور بودن کردی، به هرحال گذشت و تموم شد.
تواین مدت خونواده خودمم از هرنظر بهم فشارمیاوردن بخاطر نوع مراسم،تاریخ عروسی و.... همش میگفتن تو باید با شوهرت مطرحش کنی و واقعا اذیتم میکرد.
درمورد اینکه بخوام گلایه کنم پیش شوهرم هیچوقت سعی میکنم اینکارو نکنم چون محاله نتیجه بگیرم. همسرم فک میکنه مادرش بهترینه و تنها کسی که این وسط ضرر میکنه خودمم.همونطور که گفتم تواون خونه تنهام و خودم باید جلوبرم.
درمورد شغل و کلاس باهمسرم حرف زدم میگه تنها نیستی مادروخواهرم من نباشم هستن اون انتظار داره من خیلی زود اینقدراحت باشم که اونجا مثل خونه خودم باشه باهاشم حرف زدم اما قبول نمیکنه،به هرحال انتظارم ندارم درکم کنه.
درمورد خودمم با راهنماییای جناب مدیر دارم تلاش میکنم آسونتر برخورد کنم و احساسی رفتار نکنم.
ولی بحثا، دعواها، دلتنگی دوری ازخونواده و... همه هست و من غیرازخدا حمایت هیچکسوندارم.
همسرم هم میگه تو زیاد سخت میگیری گاهی واقعا اینقدازحرفاش دلم میگیره که نمیتونم دوسش داشته باشم.
همه چیزو سپردم به خدا و سعی میکنم آروم باشم.
ممنونم که همراهیم میکنی میس بیوتی جان،خیلی آشفتگی و احساس مداربودن سخته گاهی خیلی آشفته میشم باید بتونم قوی تر باشم.
این روزا بدگوییای مادرم ازهمسرم وحشتناک شده لحظه ای نیس ازش بد نگه و مدام میگه امیدوارم زندگیت خراب نشه بااین ادم همش میگه به اندازه کافی وقت داشتی بشناسیش دیگه به ما ربطی نداره واین حرفاش فقط اذیتم میکنه.
دارم سعی میکنم خودمو تغییربدم شاید بتونم بفهمم رفتاردرست چیه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)