خیلی ممنونم از دوستان که نظر دادن
راستش من بیشتر از اینکه از عواقب جدایی بترسم از ادامه رابطه ترس دارم، همون طور که گفتم مشکلاتی که داشتیم یکی و دو تا نبود، مثلا اگر مشکل فقط وابستگیش بود جدا نمیشدم، اما اون علاوه بر وابستگیش دروغ هم زیاد میگه، مثلا در مورد کارش چند روز پیش پیام داد که اخراجش کردن ولی دیشب باز گفت میره سرکار، فکر میکنم سعی داره احساساتم رو برنگیخته کنه تا از تصمیمم برگردم. یا مشکل دیگه هم که داره اینه که اصلا حساب و کتاب نمیکنه، همین جوری پول قرض میده به دوستاش و اونام پس نمیدن، خودشم بارها از من پول گرفته پس نداده، یا مثلا یه جاهایی که واقعا لازم نیست خیلی ولخرجی میکنه و یه جاهایی که لازمه هزینه نمیکنه، کلا اعتماد به نفسش در مقابل بقیه آقایون خیلی پایینه کلا بودن با بچه ها رو ترجیح میده به شرکت تو جمع های مردونه یا حتی بودن کنار من! ، تا به حال هیچ حس حمایتی به من نداده و خییییلی چیزای دیگه...
زن ایرانی عزیز درست میگید شما، منم به همه اینا فکر کردم اما یه جورایی اعتمادم بهش کامل از دست رفته، هر کاری میکنم دلم راضی نمیشه برگردم به رابطه
فدایی یار عزیز ممنون، خیلی لطف دارید شما، مطمئنا درک و فهم بالا از جانب شماست...
اون 30 سالشه. راستش پیش مشاور که رفتم گفت با این همه اختلاف نظری که دارید اگر تصمیم به ادامه رابطه داری احتمال افسردگی و آسیب روانیت زیاده، پس در این صورت حتما تحت نظر روانشناس باش که عواقبش کمتر بشه. اونم نظرش رو جدایی بود ولی نمیگفت جدا شو، میگفت تصمیم با خودته.
دیشب زنگ زد و گوشیش رو جواب دادم، مدت ها بود میگفت میخواد حرفای آخرش رو بزنه. اما اون پشت تلفن مدام گریه میکرد و وحشت داشت از جدا شدن. میگفت همه چیزو عوض میکنه.
من از ادامه خیلی میترسم، اون الانم خیلی داره هیجانی رفتار میکنه، دروغ میگه، گریه میکنه، تهدید میکنه و... که منو برگردونه. ممکنه بعد که خیالش راحت شد همه چیز دوباره یادش بره، همون طور که قبلا هم اتفاق افتاد.
اگه بخوام تو یه کلمه خلاصش کنم اصلا آدم بالغی نیست و حتی شبیه آدمای بالغ هم رفتار نمیکنه.
تا حالا به خاطر احساسات و مهربونی که خرج این رابطه کردم خیییلی آسیب دیدم و واقعا دیگه نمیخوام تکرار بشه!
ولی متاسفانه احساسات و عاطفه بخش بزرگی از وجودمه و نامزدم هم اینو خوب میدونه و داره از همین در وارد میشه...
فرایند دل کندن ازش هم برام خیلی سخت و عذاب آور بود و حالا که تقریبا به یه ثبات احساسی ای رسیدم واقعا دلم نمیخواد برگردم عقب و همه اون روزا دوباره تکرار شن....








علاقه مندی ها (Bookmarks)