نقل قول نوشته اصلی توسط deljoo_deltang نمایش پست ها
چرا اینقدر دنبال شواهد و مدارکی؟ ببخشید می تونم بپرسم که آیا شغل شما طوریه گه باید همه چیز مستند شده باشه؟


چرا این شاهد و گواهی به این بزرگی رو نمی بینی که همسرت شما رو برای ادامه زندگی انتخاب کرده؟
سلام. ممنونم که جواب دادی.


من به دنبال شواهد و مدارک نبودم. از اولم میدونستم که دارم با یه زن مطلقه ازدواج میکنم. ایشون با حرفاش و کاراش و رفتارش کاری کرد که منو حساس کرد و من در صدد براومدم که بدونم جایگاهم تو این زندگی چیه.

نقل قول نوشته اصلی توسط deljoo_deltang نمایش پست ها
چرا به این نتیجه نمی رسی که زنی که پای زندگی با یک مرد خیاتنکار می ایسته و همه کار می کنه تا زندگیش با این مرد خراب نشه چقدر می تونه وفادار باشه و چقدر می تونه برا مردی مثل شما که پدر فرزندشه و اهل خیانت هم نیست عاشقانه زندگی کنه.
فرمایش شما در کل درسته. اما مشکل اینجاست که از یک مطلب آگاه نیستید چون در عین اینکه بسیار مهم بود، فراموش کردم در توضیحات ابتداییم بهش اشاره کنم.


ایشون همون اوایل آشنایی به من گفت که چون قبلا تو یه زندگی خیلی از نظر عاطفی سرمایه گذاری کرده و شکست خورده، دیگه نمیخواد این مساله برای بار دوم تکرار بشه و اصلا اجازه نمیده که دل ببنده و عاشق بشه. هرچند که الان این حرف رو هم انکار میکنه، اما تجربه نشون داده که تمام حرفهایی که همون اول زده از ته دل بوده و درست بوده و الان داره دروغ میگه که شر به پا نشه.


بنابراین ایشون حاضر نیست همون فداکاریها و گذشتها رو برای من داشته باشه. اونا مال زندگی اول و فرد اول بود. یه بار هم به من گفت که من نباید فراموش کنم که فرد دوم زندگیشم. همون اول گفت که میخواد که من بهش حق طلاق بدم که در صورت خیانت ازش استفاده کنه. در ضمن برای اینکه بدونن من تو تصمیمم محکم هستم و فکر بازگشت به زندگی قبلیم به سرم نمیزنه، از من خواستم که یه خونه هم به نامشون کنم. منم هر دوی این کارها رو کردم که نشون بدم ریگی به کفشم نیست.

نقل قول نوشته اصلی توسط deljoo_deltang نمایش پست ها
به نظر من مشکل شما الان اینه که زیاد از زندگی گذشته همسرت خبر داری و مدام دارید به این اطلاعات اضافه می کنید و دائم در حال مقایسه هستید. سعی کن این اضافه شدن اطلاعات رو یک جایی قطعش کنی تا کم کم بقیه شم از حافظت پاک بشه.

یکبار بشین خیلی قاطع ولی با محبت از همسرت بخواه تا کمک کنه این مشکل حل بشه. بهش بگو من دارم سعی می کنم این مسائل رو نادیده بگیرم ولی به کمک تو هم نیاز دارم . نیاز دارم تا کمتر در مورد زندگی گذشتت بدونم و دیگه حرف و خاطره و نشانی از زندگی گذشتت برای من تعریف نکنی.
دیگه برای این کارها خیلی دیر شده و متاسفانه ایشون کاری کرد که من از خیلی چیزها که به من مربوط نبود و نمیباید اطلاع داشته باشم، مطلع شدم. ایشون عادت داشت که دایم از زندگی قبلیش حرف بزنه. منم هر بار ازش میخواستم که این کار رو نکنه و میگفتم به خودمون بپردازیم بهتره و پرداختن به گذشته مشکلی رو حل نمیکنه. ایشون هم بعد از مدتها یاد گرفت که دیگه این کار رو نکنه اما اتفاقات بعدی مثل پیدا شدن عکسها و فیلمها و... باعث شد داستان ادامه پیدا کنه.