سلام.
واقعا درمونده شدم.
بخدا به حرفتون عمل کردم.صبح تا شب انقدر سرمو شلوغ کردم که فرصتی برای یک لحظه فکر الکی ندارم.از اون حالت وابستگی دراومدم و خیلی مستقل تر شدم.اعتماد بنفسمو خیلی خیلی بردم بالاتر و اینو بارها از اطرافیانم میشنوم.روی چهرم،لباسم،و کلا روند زندگیم تجدید نظر کردم و شدم یک دختر زیبا از نظر خودم!چیزی که فکرشم نمیکردم.
درس خوندن،بیرون رفتن با رفقا،ورزش،صحبت با دوستا،کارای هنری که انصافا فکر نمیکردم توش انقدر استعداد داشته باشم.در حدی که میخوام بفروشمشون و امیدوارم بهش.
اما شب که میشه با وجود خستگی زیاد،احساس تنهایی شدیدی دارم.احساس کمبود محبت.گاهی گریم میگیره.انگار کل انرژیمو میگیره.
با تموم وجودم احساس میکنم دوست دارم جنس مخالفی بهم محبت کنه.شاید خیلی خنده دار باشه اما دنبال یک محبت پدرانه ام.
تمام وجودم دنبال همچین محبتی،هر شب و هرشب این حالت تکرار میشه.
خیلی سختمه.خیلی زیاد.در کنار تمام سختی ها این واقعا روحمو خسته کرده.انگار دارم پیر میشم.شایدم واقعا من مشکل روحی دارم و این نیاز بیجاست.
واقعا موندم دارم زجر میکشم میشه دوستانه خواهرانه برادرانه اگه حتی کوچکترین چیزی به ذهنتون میرسه بهم بگید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)