برادرا و خواهرش و پدرش که عموی من میشه واقعا ادمای خوب ومهربونی هستند ولی خودش و مادرش مشکل من هستند شاید اگر زندگی ما مستقل بود شاید وابستگی به مادرش کمتر می شد و مادرش کمتر تو زندگی ما دخالت می کرد و اینطوری وقت بیشتری رو برای من میزاشت ولی هر دفعه که از زندگی مشتقل حرف می زنم دعوا درست می کنه حتی یه بار هم منو کتک زد و همه ی این چیزا باعث شده دیگه بهش علاقه ای نداشته باشم اما نمی تونم به کسی هم بگم
اصلا اون ارامشی رو که می خواستم داشته باشم رو ندارم
خواهش می کنم راهنماییم کنید که چطور می تونم با این زندگی کنار بیام و ادم شادی باشم