سلام خواستگار از فامیل داشتم ولی هیچ علاقه ایی بهش نداشتم چون سنم پایین از روی نادونی جواب مثبت دادم چون همه جا توی فامیل از عشقش حرف میزدن ولی بعد از مدتی بدون اینکه حتی از شناختی پیدا کنم باهاش بهم زدم در عوضش اون بارها اومد خواستگاری ولی بازم من جوابم منفی بود خیلی افراد واسطه کرد ولی بازم من نخواستمش بعد از 4 سال انتظار رفت با یکی دیگه ازدواج کرد واسم مهم نبود در ضمن اینم بگم مادرم مخالف این ازدواج بود ولی چند وقت بعد یکی اومد خواستگاری که شرایطش خوب بود ولی بازم مادرم مخالف بود من عاشقش نبودم ولی میخواستم باهاش ازدواج کنم حتی روز خواستگاری دعوا شد چون مادرم شدید مخالف بود ولی من جواب بله دادم «تحقیق کردیم همه گفتن پسر نمازخون با ایمانی هست ولی بعدش فهمیدم همه توی تحقیق دروغ گفتن »بعد از چند هفته یک دختر پیام داد ک من دوس دخترشم پات از زندگیمون بکش بیرون منم همینکارو کردم پام از زندگیشون کشیدم بیرون /شرایط روحی ام بد بود تا اینکه با ی یکی آشنا شدم اوایلش نگفت طلاق گرفته بعدش فهمیدم از زنش جدا شده من نمیدونم چی شد عاشق این شدم نتونستم ازش جدا شم چند وقت پیش با خواهرش دعوام شده مادرش از دخترش طرفداری کرد با من دعوا کرد حتی نپرسید دخترم بهت چی گفته فقط منو زیر فحش گرفت حرمت ها بینمون شکسته شد ولی اون از من طرفداری کرد حالا میگه نمیشه با هم ازدواج کنیم چون خواهرش اجازه نمیده مادر خودمم مخالفه چون قبلا ازدواج کرده میگه حیف تو نیست حالا همش حس میکنم چون من قلب یک ادم شکستم اینجوری زندگیم شده خواهرش خیلی بد همش توی زندگیهای همه برادراش دخالت میکنه