سلام
من دلم از زندگی با خانمم خسته شده. علّتشم اینه که در عین حال که خوب بوده و می خواسته برای من یه همسر کامل باشه، ولی یه مشکلاتی برام پیش آورده که دیگه دلم ازش خیلی سرد شده و مدّتی است جدّیتر و مصمّمتر از گذشته معتقدم باید از هم جدا بشیم و یه اقداماتی هم در این مورد کردم. هر چند دلم براش می سوزه. از طرفی احساس می کنم هیچ وقت دلم باهاش گرم نمیشه و یه زندگی توأم با عشق و لذّت نمی تونم باهاش داشته باشم. از همین ابتدا معترفم که من هم مثل همۀ آدمها بی عیب نیستم.
من با همسرم در مسائل مالی، زناشویی، اعتقادی، فرهنگی، تحصیلات، خانواده و مسائل ریز و درشت یا تفاهم نداشتیم یا تعصّبات و تحجّرات و جهالتهای ایشون و خانوادش، تحمّل را از آدم می گرفت. ایشون کارمندند و البته پولشون در زندگی مشترکمون هزینه شده و حقیقتاً در زمینه مالی همراه من بودند و بخش زیادی از کارهای زندگیمون با هزینه ایشون بوده و من درآمد کمتری داشتم و مدیریت مالی با من بوده. خودش و تقریباً دیگران هم معترفند که اگر نوع مدیریت من نبود، نمیشد به امکانات کنونی برسیم. من سعی کردم زندگیم را بسازم، ایشون هم همین طور. با مدیریت زندگی به جاهای مطلوبی رسیدیم. خونه، ماشین، اسباب زندگی، پذیرش من در مقطع تحصیلات تکمیلی در یکی از دانشگاههای طراز اول همه پس از ازدواج مهیّا شد. امّا من نمی تونستم باهاش آرامش داشته باشم. چون از ابتدا و در همون حال هم که به این چیزا دست می یافتیم، اشتباهات ایشون آدمو داغون می کرد و موجب افسردگیها و دلسردیها می شد. مثلاً یکیش این بود که با نادانیهاش باعث شد چند میلیون از پولی را که از بانک به اسم من وام گرفته بودیم، برای مدّت کمتر از یک ماه به خانوادش بدیم. امّا خانوادش پس ندادند و بعد از حدود چهارده ماه تونستم با دلخوری طرفین و با یه ترفندی ازشون بگیرم. هر چند باز هم مدّعی بودند که مثلاً چرا پول را ازشون خواستم. این در حالی بود که ارزش اون پول برای خرید خونه کم شده بود و مجبور شدیم مقداری از وسایل بفروشیم و مقداری هم قرض کنیم تا بتونیم یه واحد آپارتمان بخریم. ضمن این که همون زمان که پول من دستشون بود من مجبور بودم با داشتن تحصیلات، کار بازاری هم بکنم و از تحصیلاتم عقب بیفتم تا هزینه زندگیمون و قسط وام را بدیم. البته در همین بازۀ زمانی اتفاق ناگواری هم براشون افتاد که گاهی همسرم من را متهم میکرد. از این نمونه ها باز هم اتّفاق افتاده. شاید بپرسید که چطور باز از همون سوراخ گزیده شدم. پاسخ اینه که ایشون مثلاً بدون اطلاع من برای خانوادش هزینه کرده و بعد در زندگی خودمون خلل روحی و مالی ایجاد شده. حالا به این موارد اینها را هم اضافه کنید:
تعصّبات نادرست مذهبی و افراط در عبادات، تعصّبات در مورد خانوادش و طرفداری نابجا از اونها و تبرئه و توجیه کردن رفتار و عقاید و گفتار خودش و آنها، مهارت نداشتن در امور منزل، منّت گذاشتن جدّی و شوخی خانوادش در مورد جهیزیه و بزرگ جلوه دادن آن، سردی و بی روح بودن در مسئلۀ جنسی، زنانه نبودن، عدم لذت بردن و لذّت بخشیدن، بیماریها...، خستگیها و کسالتها، بدبینی گاه گاه در مورد نزدیکان من، باور به خرافات، دلسوزی غیر معقول در مورد برخی افراد و خشونت زشت و خفت بار در مورد برخی دیگر از مردم، دروغگویی (که البته بیشتر خانوادش در این قضیه دستی بر آتش دارند)، ... .
در نهایت تصمیم گرفتم تصمیم به جدایی را عملی کنم. ولی بازم جانب احتیاط را رها نکردم. با چندین مشاور و متخصّص به صورت فردی یا مشترک صحبت کردیم. نهایتاً می گفتند با این اوصاف جدا بشین. وقتی با آدمهای معمولی دور و بر خودم هم مشورت می کنم، میگن: اصلاً شما از اولشم به هم نمی خوردید و تا دیرتر نشده و پای بچه ای هم توی زندگیتون نیست، تمومش کنید. الآن در روند دادگاه هستیم. وقتی بحث میکنیم و بهش مطلب و حسم را میگم، خانم نهایتا گریه میکنه و میگه درست میشم، خوب میشم. ولی دل من خیلی خیلی سرد شده. اعتقادی هم به درست شدنش ندارم. چون در این چند سال هر چه صبر کردم، هشدار دادم، راهنمایی کردم، مهربانی کردم، ناز کشیدم و به هر شکلی خواستم در جهت معقول و معمول زندگی تغییر کنه قول داده؛ ولی بنده خدا نتونسته تغییر کنه.
البته دلم هم برای ایشون و هم برای خودم میسوزه. باز با خودم میگم با دلسوزی که نمیشه زندگی لذتبخشی داشت. خلاصه موندم و دارم عذاب میکشم. عمرمون هم داره هدر میره....
راهنمایی بفرمایید تا راحتتر بتونم تمومش کنم (چون فعلا معتقدم با همۀ دلسوزیها و سختیها، تموم کردن این زندگی بهتره).
سپاسگزارم