سلام دوستان
بعد از اینکه به فقر آگاهی و مطالعه در خودم پی بردم، تصمیم گرفتم بیام یه تاپیک احداث کنم، از تجارب دوستان در کتاب و کتاب خوانی استفاده کنم.
دوستان آخرین کتابی رو که خوندین، با ذکر تاریخ شروع و پایان کتاب( یکم قضیه چالشی بشه) مطرح کنید و نکاتی که از کتاب استخراج کردین رو بیان کنید.
چند تا هدف داره،
1- دوستان از خلاصه کتاب آگاه میشوند، و تمایل پیدا میکنن به موضوع مورد علاقه اشون، که بروند و مطالعه کنند.
2- باعث میشه با دقت کتاب رو بخونید و نت برداری کنید، چون قرار هست بیاد تو همدردی امتحان بدین!
3- یکم با نگارش و قلم زدن آشنا میشویم
4- .......
قابل توجه مدیران: "یه نکته بگم، من نمی دونستم جای تاپیک دقیقا تو کدم انجمن هست . اگر مدیران محترم، لطف کنن خودشون به مکان مناسب منتقل کنند
زیاد هم سخت نگیرید. همین که موضوع کتاب رو بنویسید و یه چکیده کوتاه کفایت میکنه. اگر هم مفصل توضیح دادین، که چه بهتر.
خجالت هم نکشید، اگر مثلا کتاب سپید دندان، یا مثلا شازده کوچولو یا ... بود هم عنوان کنید.
.................................................. .................................................. ........
مثل اینکه اولش خودم باید شروع کنم:
آخرین کتابی که خوندم، کتاب سه شنبه با موری نوشته میچ آلبوم بود.
تاریخ شروع: 10 مرداد 94 تاریخ اتمام: 10 شهریور
لطفا نخندید ها، کتاب 100 صفحه رو تو یه ماه خوندمخوب سرم شلوغ بوده دیگه.
البته کتاب انسان کامل شهید مطهری رو بعد این کتاب خوندم، ولی چون بخشی اش مونده ، دیگه ننوشتم.
این کتاب مربوط به استاد روانشناسی و جامعه شناسی به نام موری هست. که در دوران تدریس اش در دانشگاه که استاد حاذق هم به شمار میامده، دانشجویی با وی درس بر میدارد به نام میچ آلبوم ( نویسنده کتاب) . این رو روابط نزدیکی داشته اند. تا زمان فارغ التحصیلی میچ که زمان خداحافظی از یکدیگر، خواستار ادامه ارتباط از جانب هردو مطرح میشود.
میچ پس از فارغ التحصیلی، غرق در دنیای خود میشود و استاد خود را فراموش میکند. پس از چندین سال متوجه میشود که استاد پیر خود به دلیل بیماری در خانه بستری شده و روز به روز هم خانه نشین تر میشود.
در این بین چون موری فردی اثر گذار در جامعه خود بوده است از جانب اصحاب رسانه، مورد توجه قرار میگیرد تا برنامه هایی را از روزهای پایانی موری ضبط کنند و از بیانات ایشان استفاده کنند.
میچ پس از ملاقات اول که با کلی ممارست همراه بود، جذب بیانات موری میگردد، و تصمیم میگیرد که هر سه شنبه با موری قرار بگذارد. رفت و آمد به خانه موری که فرسنگ ها با محل اقامت میچ فاصله داشت بسیار سخت و طاقت فرسا بود و از طرفی میچ از لحاظ زمانی بسیار بواسطه کار فشرده خودش بسیار در مضیقه بود. ولی استفاده از بیانات گوهر بار میچ رنج این مسیر دراز را بر وی آسان کرده بود.
میچ 14 سه شنبه آخر زندگی موری را با وی سپری کرد.
در ذیل به بعضی از گفته های موری اشاره میکنم:
در بخشهایی از کتاب می خوانیم:
«موری در جایی از کتاب که سخن از عشق به میان میآید، میگوید: «به نظرم مردم به اندازهای نیازمند مهر و عشق هستند که حتی حاضرند به جای آن چه از عشق نصیبشان نمیشود هر چیز دیگری را بپذیرند. در نتیجه مادیات را در آغوش میکشند ولی بیهوده است. نمیتوانی جای خالی عشق را با مادیات پر کنی. جای خالی محبت، رفاقت و آرامش با مادیات پر نمیشود. پول جایگزین محبت نیست، قدرت هم جایگزین عشق نیست.»
در جای دیگر کتاب، موری درباره فرزند چنین میگوید: «وقتی مردم از من میپرسند، آیا لازم است فرزندی داشته باشیم؟ من به آنها نمیگویم چکار کنند، فقط میگویم در زندگی اجتماعی هیچ تجربهای به اندازه تجربه فرزند داشتن ارزنده نیست و هیچ چیز جایگزین آن نخواهد شد. چرا که نمیتوانید این رابطه را با دوستتان هر چقدر هم صمیمی باشد، داشته باشید و این حس ارتباط با فرزند را با همسرتان نیز نمیتوانید داشته باشید. بنابراین اگر میخواهید مسئولیت فرد دیگری را بر عهده بگیرید و بیاموزید کسی را تا عمیقترین زوایای وجودتان دوست داشته باشید، آنوقت میتوانید فرزند داشته باشید.»
موری پیر شدن را نوعی رشد میداند....
«پیر شدن فقط پوسیده شدن نیست، پیر شدن رشد است. منتها رشد معنوی، بیشتر از اینکه فکر کنید پیر میشوید که بمیرید، نکات ارزنده و مثبت دارد. قسمت مثبت آن این است که باور کنید خواهید مرد، پس بهتر زندگی میکنید. میچ گفت: اگر پیر شدن اینقدر ارزشمند است، پس چرا مردم همیشه میگویند: آه، اگر دوباره جوان میشدم! هیچگاه نمیشنوید که مردم بگویند: آرزو دارم شصت و پنچ ساله باشم. موری لبخندی زد و گفت: میدانی به چه دلیل است؟ زندگی رضایت بخشی نداشتهاند. اگر معنای زندگی را یافته باشید، هیچگاه نمیخواهید که برگردید و جوان شوید، میخواهید ادامه دهید و هر لحظه بیشتر بدانید، منتظرید تا زودتر شصت و پنچ ساله شوید.»او درباره مرگ هم نظر جالبی دارد:«مرگ پدیده ای طبیعی است. هیولایی که ما آدمها از مرگ می سازیم همه اش به خاطر این است که خودمان را به صورت عضوی از چرخه طبیعت نگاه نمی کنیم. فکرمی کنیم چون انسان هستیم، پدیده ای فرا طبیعی هستیم اما ما فراطبیعی نیستیم. هر عنصری که متولد شود، می میرد.»
و «به همان اندازه که قادر باشیم عشق بورزیم، به همان میزان که قادر باشیم احساسات عاشقانه رندگی مان را به خاطر بیاوریم، به همان اندازه هم قادر خواهیم بود بدون این که حقیقتا بمیریم، بمیریم. ذره ذره عشقی که تو آفریده ای و برگ بر گ خاطراتی که رقم زده ای، همان طور سر جای خودش قرار دارد. تو تا ابد در درون آدمهایی جا داری که در زمان زنده بودنت لمسشان کردی، بهشان توجه کردی.»







خوب سرم شلوغ بوده دیگه.

علاقه مندی ها (Bookmarks)