قبل از اینکه خاظره ام رو بگم اول از همه میخوام به هلنای عزیز به خاطر موفقیتش تا به الان تبریک بگم .. هلنا جان میدونم تاپیکت به حد مجاز رسیده و بسته شده .. به نظرم بد نیست تاپیک دیگه ای باز کنی و حرفهاتو اونجا بنویسی تا ایشالا همیشه محکم و درست مثل همیش گام برداری و خدای نکرده رفتار اشتباهی انجام ندی...
من هم یه خاظره خوب از پنجشنبه دارم... از صبح که بیدار شده بودم کلااا رو مود خوبی نبودمو بی حوصله بودم.. شوهرم بیدار شد و بعدش دوش گرفت... خلاصه اون هر چی حرف میزد وشوخی میکرد من اخمو بودم
(فکر کنم یه دلخوری کوچیک ازش داشتم ).. .. تا اینکه کمی که حالم بهتر شد و شوهرم چیزی تعریف کرد و من خندم گرفت.... همینجا بود که شوهرم بغلم کرد و کلی بوسم کرد بعدش بهم نگاه کرد و گفت: همیشه بخند عزیزم.... میخندی خیلی خوشگل تری... خیلللی بهم چسبید و کلا همه چیز از یادم رفت...
![]()
دیروز هم کلی دلم برای خانوادم تنگ شده بود... صبح که بیدار شدم بهش گفتم دیشب خواب داداشمو دیدم... گفت الان که عروسی کردی خیلی کم تر میتونی ببینیشون ..نه؟ این جرفش باعث شد اشکم در بیاد... بهش گفتم اخه الان هم اگه بخوام برم پیششون یکی دو روزه باید برگردم چون تو حوصلت سر میره... بعدش گفت بهت قول میدم ولی پروپوزالمو دفاغ کردم میریم خونتون هر چی دلت خواست میمونیم اونجا................ وای که چقدر خوشجال شدم.. منم ازش تشکر کردم و برفتم براش دو تا چای داغ ریختم...![]()







و بی حوصله بودم.. شوهرم بیدار شد و بعدش دوش گرفت... خلاصه اون هر چی حرف میزد وشوخی میکرد من اخمو بودم
(فکر کنم یه دلخوری کوچیک ازش داشتم ).. .. تا اینکه کمی که حالم بهتر شد و شوهرم چیزی تعریف کرد و من خندم گرفت.... همینجا بود که شوهرم بغلم کرد و کلی بوسم کرد بعدش بهم نگاه کرد و گفت: همیشه بخند عزیزم.... میخندی خیلی خوشگل تری... خیلللی بهم چسبید و کلا همه چیز از یادم رفت...
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)