مرسی صبا .
سخته ... اینجا مینویسیم تا به نتیجه ای برسیم اما من مینویسم شاید یکم سبک بشم ...
پسرکم خوب بود تا یهو اون نامرد یه چند شبی بود یاد یه بحث هایی افتاده بود مربوط به چهارسال پیش و ساعت سه صبح که اومد خونه من باردار رو بیدار کرد و یه سؤالاتی میپرسید که من هر جوابی میدادم اونی نبود که اون میخواست باز بیماریش اود کرده بود با هر جواب من جنونش بیشتر میشد و من رو با چشمای اشکی و التماس کنانم کشوند پای تلفن و با کمربند رو سرم ایستاد تا زنگ بزنم به تک تک اعضای خونوادم و بابت بی احترامی هاشون به همسرم بد وبیراه بگم ! این کارو کردم و فقط خدا میدونه تا ساعت پنج صبح که رفت چه استرس و فشاری رو تحمل کردم ... پسرم از اون لحظه تا صبح وحشتناک تکون میخورد میلرزید .... از فرداش درد داشتم رفتم سونو .... نفهمیدم چی شد فقط به خودم اومدم دیدم نشستم تو مرکز نسل امید با یه پرونده قطور آخرشم نفهمیدم چی شد فقط گفتن بچه یهو کبود شده .... گفتن بشین منتظر تا خودش بمیره .... چون نمیتونیم بکشیمش بزرگه ... پنج ماهه است ... اما میمیره .....
روز و شبم یکی شده بود ....
از صمیم قلب از خدا خواستم با پسرم با هم بمیریم . یا اینکه اگه زنده موندم برای همیشه من رو تو راه صحیح بذاره .... با مسمومیت وحشتناک بارداری عمل نیم ساعته من ، سه ساعت طول کشید ... به خونوادم گفتن به هوش نمیومدم و به بدبختی برگشتم . اما نمردم . دیدم من تا دم مرگ رفتم پسرمم رفت خدا منو دوباره برگردوند اما اون همون آدمه .... انگار نه انگار .... دیگه راهمو جدا کردم . نه پشیمونم نه حسرت به دل ...
فقط غمگینم .
دلم خواست بنویسم غمگین پسر کوچولوم . اونم به این خاطره که این روزا باید اتاقش رو میچیدم ... همین روزا دیگه باید به دنیا میومد .... اینم میگذره ....
من روزهای به مراتب سخت تر از این روزا رو گذروندم و زنده موندم .
کاش از شاخه سرسبز حیات ،
گل اندوه مرا می چیدی ...
"فروغ فرخزاد"
علاقه مندی ها (Bookmarks)